حكيم زجاجى
244
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
يكى نامور مرد او را بديد * ز غم گشت رنگ رخش ناپديد بداد آن درم كرد او را خلاص * ز هشام نامآور عاموخاص 55 بد آن نامور مرد موسى به نام * شد از داعيان امير همام چو هشام در آل مروان نبود * بر از هيبتش اوج كيوان نبود به عقل و به دانش به فرهنگ و راى * نظيرش نيامد ز شاهان به جاى ز مشرق ز مغرب ورا بد جهان * بزرگى او كرد نتوان نهان عطاهاى او از دوصد هست بيش * ببايد سخن گفت برجاى خويش ز يك تا به ده تا به صد مى بداد * فزونتر از اين خود نمىكرد ياد 60 شنيدم كه عبد الملك باب او * كه بودست از جوى اين آب او دهى مير هشام را داده بود * به رويش در كام بگشاده بود ببردند منشور آن ده برش * چنين گفت با كامران چاكرش كه اين ده خراب است اى كامياب * تو را خير نبود ز جاى خراب سرافراز هشام شد دردمند * بماند اندرآن كار خوار و نژند 65 سرافراز هشام دانشپذير « 1 » * فرستاد نزد دبير وزير « 2 » كه اين ده خراب است و تدبير چيست * مرا چارهاى در جهان جز تو كيست نشان بر سر و مهر دارا بر اوست * بدريد بر تن مرا مغز و پوست دريدند دفتر چو منشور ديد * نشان سرافراز جمهور ديد ميانش بدريد و پيوند كرد * دلش را بر آن كار خرسند كرد 70 ده ديگر آن نامور درنبشت * نكرد ايچ انديشه زآن كار زشت ندانست كس را ز مرد و ز پير * مگر مير هشام دانشپذير چو شد نامور بر جهان كدخداى * دبير آمد آن خائن خيرهراى به گستاخى آنكه من پيشازاين * چنان كارها كردهام بهر اين به دو گفت هشام كاى دزد شوم * برون رو به دزدى از اين مرزوبوم 75 بباشى تو واله به ديوان من * نبيند دو چشم تو ايوان من برون كرد هشام او را ز شام * به از راستى نيست اى نيكنام
--> ( 1 ) پديد ( 2 ) دريد دير