حكيم زجاجى
232
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
اسد نامبردار پرشروشور * از آن جايگه شد سوى غز و غور بدان كوهها رفت همچون پلنگ * به چنگ اندرش گشت چون موم ، سنگ 70 همه غوريان زاو مسلمان شدند * خدا و نبى را به فرمان شدند چشانيد آن خلق را شور و تلخ * وز آنجا بيامد دلاور به بلخ چو در بلخ بامى شد آن پاكراى * بنا كرد بسيار باغ و سراى پى خويشتن كرد قصرى بلند * برآورد بالاش تا ده كمند پى لشكر خويش هم جاى كرد * به هر كوى در خانه برپاى كرد 75 به حد خراسان در آن روزگار * مبارك بدى نام بلخ آشكار ز پيران دانا به ديوان شام * ورا شهر زهرا نهادند نام از آنجا اسد شد به ختلان ز مين * گشادند تركان بر او بر كمين از ايشان اسد رفت اندر گريز * ز جيحون گذر كرد دلخسته تيز فراوان شد از خلق غرق اندر آب * چو كردند اندر گذشتن شتاب 80 سيهگونه بودست گويند اسد * دلى داشت آن نامور پرحسد از او بود خيل خراسان به داغ * نهادند نامش ازاينروى زاغ ازاو اين خبرها به هشام شد * بدان نامور صبح چون شام شد چو سوى خراسان شد از رهگذر * به شهر اندرون رفت بر خر سوار چو اندر سرا شد ، نشد بر سرير * نپوشيد بر تن لباس حرير 85 پياده به بازار مىشد امير * نباشد چنان مرد روشنضمير همه قصه خواندى بر خويشتن * بر او آفرينخوان شده مرد و زن بدان بوم و برزن بگسترد داد * ز كس [ چيز ] نگرفت ، ليكن بداد سپه كرد و شد سوى ختلان ز بلخ * چشانيد آن قوم را شور و تلخ هر آنكس كه در قيد اسلام بود * بر او برببخشود آن كان جود 90 ازاو جزيه نستد سرافرازمرد * برآورد نامى از اين كاركرد ز سردشته [ هم ] تا به فرغانه باز * همه كارها كرد يكسر به ساز چو بىمر از آن مشركان خوان كشيد * از آنجا سوى مرو ، شه جان كشيد فرستاد عامل به نزدش پيام * كه ماند اين همه مال بر خاصوعام گروهى كه جزيه گرفتند باز * نگردند هرگز به گرد نماز