حكيم زجاجى

217

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز اول سوى رزم بسطام شد * به كردار كيوان و بهرام شد بيفكند بسطام را سر ز تن * نماند او يكى را از آن انجمن وزآنجا بيامد به رزم يزيد * زمين شد ز گرد سپه ناپديد ز هجرت چو بر صد فزون شد دو سال * ستاد آن دو لشكر به جنگ و قتال به ماه صفر بود اين كارزار * يكى نيمه از مه شده يادگار 35 ز ره بركشيدند هر دو سپاه * برآمد يكى باد و گرد سياه بد اين رزم نزديك رود فرات * يكى جسر بسته به نزد كلات سرافراز مسلم از آن برفروخت * بفرمود آن جسر بر آب سوخت ز آتش برآمد به عيوق دود * بزرگان پراكنده گشتند زود چو ديدند آن آتش و دود تيز * بشد لشكر كوفه اندر گريز 40 به دورى از آن رزم بگريختند * به راه اندر از ديده خون ريختند چو فرزند مهلب خبردار شد * دلش خسته و جانش افكار شد بيامد سراسيمه پيش سپاه * چنين گفت با لشكر كينه‌خواه كه از اهل كوفه يكى كشته نيست * سوارى در اين بزم برگشته نيست بكشتند صد مرد را در ميان * چه ترسيد از لشكر شاميان 45 كه يك‌يك در آن بوم كارند جو * به سغاله ( ؟ ) رانند كرز ( ؟ ) درو چه دانند با خصم خنجر زدن * جهان را ز مردى به‌هم برزدن سپاهى به دودى گريزان شود * خرد خيره گردد چو اين بشنود به فرمان او كس نگرديد باز * فرود آمد آن گرد گردن‌فراز [ همىكرد ] نفرين بر اهل عراق * كه ايشان ندانند الا نفاق 50 هميشه چنين بىوفايى كنند * بدزدند مال و دغايى كنند به دزديدن استاده باشند شاد * گريزند ، چون رزم باشد ، چو باد به بادى پراكنده گردند زود * گريزند [ ز ] آتش به كردار دود سپه ماند با نامور ده هزار * ستاد آن سرافراز در كارزار يكى رفت نزد يزيد سوار * به دو گفت اى سرور نامدار 55 برادر حبيب شما كشته شد * از آن مهربان بخت برگشته شد چو بشنيد چون زير ناليد زار * بديد آن دل‌افروز بد روزگار