حكيم زجاجى
213
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
سخن رفتشان « 1 » در ميانه سه روز * چهارم چو بفروخت گيتىفروز بگفتند آن روز بىمر سخن * به پايان نيامد ز هر در سخن 190 بكردند بىمر سؤال و جواب * شنيدند از آن مهتر كامياب عمر ليك بد مرد يزدانپرست * به قول مبين [ آن ] سران را ببست چو عاجز بماندند گفتند باز * كه اى مير پردانش و سرفراز تويى مير بر مؤمنان جهان * چو تو كس نيايد برون از مهان نظير تو در آل مروان نبود * بزرگيت از تير و كيوان نبود 195 تو را چيست بخت نكو اين زمان * نخواهيم دادن بر اينت امان كه باشد پس از تو خليفه يزيد * كه در فسق و ظلمش نيابى مزيد پس از چون تويى پاك و پرهيزگار * چون اويى نشيند سگ نابكار عمر گفت كاين من نگفتم يقين * سليمان عبد الملك خواست اين پس از من ورا كرد قائم مقام * مرا اندر اين نيست مدخل تمام 200 به دو داد مرد سخنور جواب * كه بشنو حديثى كه باشد صواب تو را گر وديعت بسازد كسى * بگويد سخنها نهفته بسى كه مسپار اين جز به مرد [ امين ] * به وقتى كه خواهى شد [ اندر ] زمين تو آن را سپارى به شوم و پليد * دهى گنجها را به دزدان كليد چه گويى خدا را به روز حساب * بگو اين سخن را چه دارى جواب 205 به تو داد گيتى خداوند پاك * نهادى قدم بر سر آب و خاك نماندى به گيتى نشان بدى * نكو كردى اين كار از بخردى اگر باز اين را به دزدان دهى * بود مغزت از عقل و دانش تهى تو دانى كه عبد الملك هيچ بود * ز مروان سخن خود نبايد شنود وليد از پس او به شاهى نشست * به خود بر در دادخواهان ببست 210 تلف كرد مال جهان را ز جهل * گرفت او همه كار اسلام سهل نمازش نبود و نيازش نبود * دمى با خداوند رازش نبود جهان را به حجاج [ مجنون ] سپرد * برفت و جز از نام زشتى نبرد
--> ( 1 ) زرفشان