حكيم زجاجى

208

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز مؤمن سواران فراوان بكشت * شنيدم كه بد روزگارش درشت 60 ز اسلام بگرفت بىمر اسير * شب و روز بد فتنه و داروگير چو صد سال هجرى درآمد به سر * خبر شد از آن فتنه پيش عمر بفرمود تا پور نعمت [ امير ] * كه حاتم بدى نام آن گردگير سپاهى گران برد بيرون ز شام * به حد خزر شد [ يل ] نيك‌نام به شروان بدان بدنژادان رسيد * بفرمود تا خيل خنجر كشيد 65 شب و روز يك ماهشان جنگ بود * بر آن جنگ چشم جهان تنگ بود ز [ آران ] و قبچاق و روس و خزر * فكندند بسيار بر همدگر بكشتند چندان ز كندى سپاه * كه خون شد روان اندرآوردگاه ز روسى گرفتند چندان اسير * كه شد خيره چشم سپهر اثير ز قبچاق كشتند چندان هزار * كه از خون زمين سرخ شد همچو نار 70 سرانجام رفتند اندر گريز * سپاه بنفرين دل پرستيز غنيمت گرفتند بيش‌از شمار * زمين سربه‌سر خارنا بود و بار ( ؟ ) ز تركان قبچاق بيور هزار * گرفتند اسيران و بستند زار وز آنجا به اقبال گشتند باز * برفتند نزد عمر سرفراز در اين سال فرزند مهلب يزيد * به دندان ز اندوه لب مىگزيد 75 ز كردار و كارش عمر خيره ماند * ز حد خراسان ورا بازخواند حساب گذشته ازاو بازخواست * چو كژ بود ، حالى نمىگفت راست ورا حبس كردند و بستند سخت * از آن نامور باز برگشت بخت ببردند او را به نزد عمر * به گردش غلامان ببسته كمر عمر گفت پيش آر مال خداى * به بيرون منه از حد شرع پاى 80 يزيدش چنين داد حالى جواب * كه بر من جوى نيست اى كامياب بدادم به امر سليمان تمام * به هركس كه فرمود از خاص‌وعام نماندست بر من يكى جو ز مال * سرم را مكن بيش‌از اين پايمال عمر گفت پيش [ آر ] خط و برات * به من بازده وجه مال زكات نبد مرد را هيچ خطى به دست * ورا نامبرده بفرمود بست 85 ورا سوى زندان كشيدند باز * بر اين برنيامد زمانى دراز