حكيم زجاجى

203

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كنيزى بدش فاضل و ماه‌روى * به نظم روان برده از چرخ « 1 » گوى شنيدم كه بد شاه را جامه‌دار * سليمان به جان عاشق آن نگار يكى روز آورد جامه برش * چو پوشيد ، بوسيد دست و سرش به غايت خوش آمد برون از لباس * به حدى كه كردن نشايد قياس 150 كنيزك بباريد از ديده آب * بپرسيد از او خسرو كامياب چه عيب است در من كه بگريستى * بگو تا چنين از پى چيستى كنيزك به دو گفت عيبت فناست * كه خواهد تو را كرد با خاك « 2 » راست چنين محضر « 3 » و منظر تابناك * دريغا فرو رفت خواهد به خاك دو بيت روان گفت [ آن ] مهربان * بدانجا همان‌دم به تارك زنان 155 سليمان چو بشنيد از او خون گريست * شنيدم كه زآن‌پس دو هفته بزيست برون كرد جامه به درويش داد * نبد بعد از آن هفته آن شير شاد « 4 » سليمان يكى [ شاه ] بد شادكام * كرم كار او بود با خاص‌وعام نكوسيرت و پاك و بگشاده‌روى * يكى بار شد سوى حج نامجوى چو مهتر به شهر مدينه رسيد * بزرگان آل نبى را بديد 160 بديشان بسى سيم و زر داد مير * كفش بود باران چو آمد مطير برش بود عبد اللّه بن حسن * جوانى سرافراز لشكرشكن درم داد فرزانه را صد هزار * به زر كار او كرد همچون نگار اسيران ببردند نزدش هزار * فرو بسته كرده به رنگ قطار بدند آن اسيران ز گبران روم * به غارت كشيده بدان مرزوبوم 165 برآن كافران خسرو زادمرد * بفرمود ايمانشان عرضه كرد نكردند آن قوم ايمان قبول * كه بودند پر از فسيق و فضول سليمان پر از كين به جلاد گفت * كه پيشم كن اين جمله را در نهفت بزن گردن اين سگان پيش من * براى صواب اندراين انجمن سرافراز عبد اللّه مير گفت * بدان نامور شاه با عقل جفت 170 كزاين مشركان من يكى را كنون * پى . . . ريزم به نزد تو خون

--> ( 1 ) آن چيز ( 2 ) باستاد ( 3 ) مختر ( 4 ) نبد بند از آن هفته شير شاد