حكيم زجاجى
188
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ببينم كه ميرت كند زنده زود * به دو گفت آن مرد رزمآزمود . . . مرد آسانتر است * ز مردن كه در خانه بر بستر است 65 دگر آنچه گفتى كه لشكر كم است * شما را اگرچند دل محكم است شهى را كه در شام باشد مقام * به فرمان او ملك مغرب تمام [ سپارم ] خراسان ورا سربسر * سپاهش به پيش تو اى نامور ورا كم بود لشكر اى تاجدار * بينديشد اكنون يكى شهريار چو بشنيد فغفور شد پرهراس * به دو گفت خيل است اين بىقياس 70 . . . اينجا مدارا كنم * خرد در درون آشكارا كنم فرستاده را گفت كاى نامدار * تو اندوه و انديشه در دل ميار كه من كارهاى تو چون [ زر كنم ] * كنار تو پردرّ و گوهر كنم [ بياور ] ز خويشان خود پنج مرد * پى آنكه آن مير سوگند خورد كه تا بندشان برنهد نامور * اگر بنده باشد وگر تاجور 75 همان خاك اين بوم با خود ببر * از اينجا نهال تو آيد بهبر . . . مير تو زير پاى * همان عهد و سوگند آيد بهجاى شتر كرد بىمر زد و جامه بار * ز خويشان خود چند مرد سوار فرستاد پيش قتيب دلير * فرستاده را كرد از مال سير [ به پيش ] قتيبه شد آن خواسته * غلامان و اسبان آراسته 80 پسند آمدش كار فغفور چين * به دو كرد از دل هزار آفرين بزرگان او را دمى بند كرد * پى آنكه آن سخت سوگند خورد . . . سر خاك بنهاد پاى * فرستاد آن خلق را باز جاى ازآنپس كشان اسب و تشريف داد * برفتند و كرد آفرينهاش [ ياد ] . . . بيامد بر مرد باز * خبر شد بر مير گردنفراز 85 . . . آن سرافراز مرد * بپيچيد از آن آه و فرياد كرد كه حجاج قتال بد كرده بود * سليمان ز كار وى آزرده بود . . . مرد دلاور كه شاه * نماند ورا بر سر جايگاه . . . من عهد او بشكنم * ز دل بيخ انديشهها بركنم برادر بد اورا يكى چند مرد * بر خويشتن خواند و تدبير كرد