حكيم زجاجى

18

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

عطارد چو در طالعم جاى كرد * مرا در سخن كشور آراى كرد ز تاريخ بر ششصد افزود هشت * فراوان شگفتى به سر درگذشت بدين‌سان ، زجّاجى تاريخ تولد خود را سال 608 ه اعلام مىكند و معلوم مىسازد كه با سخنوران بزرگ چون سعدى ، مولانا جلال الدين رومى و فخر الدين عراقى هم روزگار بوده است . تاريخ مرگ او را در جايى نيافتم ، ولى در اين كتاب ، از روزگار پيرى خود شكوه دارد و در 697 ه ، سال كشته شدن صدر الدين زنجانى زنده بوده و شعرهايى در سوگ او گفته است . در اين صورت ، بايد بيش‌از نود سال زيسته باشد . گويا لقبش شمس الدين بوده كه صدر جهان ، به نشانهء دوستى يا احترام ، او را " شمس " مىخوانده است . چو خوردى مىِ ناب آن كامياب * به من شمس كردى به مجلس خطاب « 1 » اما برگرديم به دنبالهء داستان قايل ، كه رويدادهاى روزهاى كودكى را كوتاه و ساده بيان مىكند و مىگويد كه در پنج‌سالگى به مكتب رفته و يك ساله قرآن را فرا گرفته است . چو شد سال من پنج اى كامياب * ز مهدم سوى مكتب آورد باب به يك ساله قرآن بياموختم * چراغى ز دانش برافروختم از شور و شوقِ آموختن آسوده نمىخوابد و سحرگاهان به مكتب پاى مىگذارد . پس از قرآن‌خوانى او را به فراگيرى خطاطى و كتابت روانه مىكنند : به بازى نبد ميل من كامياب * مرا شب ز شادى نمىبرد خواب سحرگاه رفتم برِ اوستاد * گرفتم از او مصحفِ مجد ياد ز قرآن به خطم فرستاد باز * . . . سپس ، از حوادثى سخن به ميان مىآورد كه در كودكى بر او گذشته ، سرش شكسته شده است . پس از بهبود ، از بيمارى و مرگ پدرش مىگويد : چو من بِه شدم باب رنجور شد * از او خواب و آرام دل دور شد كشيد آن جوانمرد شش ماه رنج * به فرجام ، شد زاين سراى سپنج و مرگ پدر آغاز تلخىها و دشوارىهاى زندگانى اوست . بسى رنج ديدم به مرگ پدر * بريدند من بنده را بال و پر

--> ( 1 ) ذيل عنوان « احوال گوينده با مخدوم سعيد طاب [ مثواره ] ، » ص 461 .