حكيم زجاجى

176

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

15 بگفتند حجاج را كاى امير * مكن بيش ما را تو خوار و حقير كسى كاو كه باشد ز اصل بزرگ * ببايد ورا كرد تند و سترگ چو حجاج بشنيد از آن زادمرد * ورا در زمان مشرف مال كرد سعيد سرافراز به روزگار * چو شد حاكم مخزن شهريار كسى را نبد زهره تا يك درم * تصرف كند اندرآن بيش‌وكم 20 به ايام و دور شعيب لعين * بدانديش حجاج دل پر ز كين به درويش دادى درم بىشمار * مگر يار گردد ورا كردگار چو شد منهزم زاو دلاور شبيب * زمين گشت خالى ز قتل و نهيب درم داد حجاج ناهوشيار * به درويش و مسكين هزاران هزار همه زر كشيدند پيش سعيد * [ شبى ] بود خوش‌تر ز صد روز عيد 25 شبيب آن به تنها تن خويش داد * ز امروز و فردا نياورد ياد چو فرزند اشعث به هندوستان * همىشد به كام دل دوستان سعيد جبير اندر آن خيل بود * بدان مرد حجاج را ميل بود ورا عارض لشكر خويش كرد * به دل شغل نازك ورا پيش كرد چو فرزند اشعث به عصيان كشيد * به نزديك او بود سرور سعيد 30 بكردند بيعت بزرگان دين * بر آن نامبردار با آفرين سعيد اندر آن بيعت عام بود * در آن رزم‌ها نامور رام بود چو شد پور اشعث چنان در گريز * سوى سيستان رفت سر پرستيز سعيد از نهان شد سوى اصفهان * پراكنده مىگشت گرد جهان خبر يافت حجاج از آن نامدار * فرستاد مردى چو باد بهار 35 بر والى اصفهان در نهفت * بيامد بدان مرد فرخنده گفت كه پور جبير اندر اين شهر توست * ورا نزد حجاج سرور فرست ز گفتار او مير حيران بماند * سعيد سرافراز را پيش خواند به دو گفت پنهان برو زاين ميان * مبادا كه آيد به جانت زيان به كرمان شد از اصفهان دل‌فگار « 1 » * سعيد سرافراز با چند يار

--> ( 1 ) دلكار