حكيم زجاجى

170

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

175 بگفتند آن بت‌پرستان شوم * كه بشكافد اين‌دم همه مرزوبوم ز شومى اين آتش تابناك * شوند اين نفس ، نامداران هلاك به يك دره آتش بتان را بسوخت * چو آن آتش شعله‌زن برفروخت در آن شهر از بت نشانى نبود * وز آن كار كس را زيانى نبود در آن بوم‌وبر دخترى يافتند * فروزان‌تر از اخترى يافتند 180 به اصل و نسب بود از يزدگرد * نگه كن به تأثير اين هفت گرد فرستاد آن نازنين را به شام * به نزد وليد آن شه شادكام ورا جفت خود كرد حالى وليد * بيامد از آن ماه تابان يزيد به يك سال آن نامدار سترگ * قوى كرد از آن‌سان دو فتح بزرگ سمرقند و خوارزم زاين‌سان دو شهر * گرفت آن دلاور به كين و به قهر 185 برادر بد او را يكى تيزوير * به سغد و سمرقند او گشت مير مغيره سوى شهر خوارزم شد * ازآن‌پس كه آن فتنه و رزم شد قتيبه به مرو آمد از راه باز * زمان تا زمان كار شد برفراز دوم سال بستد ز خلج خراج * چو فرغانه بگرفت آمد به چاج عشر خواست بىمر ز هر بوم‌وبر * هماى سعادت برآورد پر 190 بيامد برش لشكر از هر ديار * چو بشمرد افزون بد از چل هزار روان شد از آن جايگه تا خجند * فرستاد لشكر فراوان به كند به شش ماه بگشاد آن شهر نغز * سرافراز بد مرد پاكيزه‌مغز بياموخت آن مردمان را نبى * بسى كرد مسجد به هر جانبى شد از سعى آن مرد والاتبار * مسلمانى آن جايگاه آشكار 195 كنون كار حجاج ملعون شنو * سخن‌ها بدين شعر موزون شنو دلش ز آل مهلب در انديشه بود * بر ايشان در ظلم و كين برگشود ز قول منجم دلش ريش بود * از آن كار بىدانش و خويش بود يزيد جوانمرد را بند كرد * به تيغ بدى قطع پيوند كرد همه ملك و مال ورا برگرفت * ز جورش فلك دست بر سر گرفت 200 برادر سه بودند از ايشان به جاى * سوى قلعه بردندشان بسته‌پاى شب و روز فرمود كردن عذاب * بدانديش حجاج بىجاه و آب