حكيم زجاجى

162

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چو عبد الملك زنده بد زادمرد * پى پور او نيز بيعت نكرد به دو گفت [ برجاست ] حالى امام * بود بيعت پور بر من حرام چو هشام از او اين سخن‌ها شنيد * سرافراز را بر عقابين كشيد بر آن نامور چوب زد بىشمار * به بازار بردش از آن گيرودار 30 برهنه بكردند او را به شهر * ز دانش نبد نزد هشام بهر وليد سرافراز چون شد امير * ورا كرد معزول آن بىنظير ورا خويش بد پور عبد العزيز * عمر مهتر و سرور باتميز حرم را بدان نامبرده سپرد * به ميرى مكه ورا نام برد چو در مكه شد آن سرافراز مرد * ز عدل و كرامت درى باز كرد 35 همه زاهدان را بر خويش خواند * بر ايشان ز لب گنج گوهر فشاند چنين گفت كاين نامداران من * كسانى كه هستند ياران من يكى زاين ميان گر ستمگر شود * ز كار بدش ديده‌اى تر شود شما را به من باز بايد نمود * به‌زودى برآرم از آن شخص « 1 » دود همه خلق بر وى ثناخوان شدند * از او بدسگالان هراسان شدند 40 وليد دلاور به دو نامه كرد * ز دانش در آن نامه هنگامه كرد كه هشام بدپيشه را بند كن * خرد با دل خويش پيوند كن همه مكيان را بر خويش خوان * اگر پير باشد وگر نوجوان ورا بر يكى جاى بر « 2 » پاى دار * بپرس از بزرگان آن روزگار هر آن كس كه او كرده باشد ستم * مكافات آن بازكن دم‌به‌دم 45 اگر چوب زد ، چوب زن باز تو * به آتش تنش را درانداز تو وگر زر گرفت او ز مردم به زور * از او بازگير و دلش را بشور چنان كرد فرزانه كان مير گفت * ورا كرد با درد و اندوه جفت چو هشام ناكس گرفتار شد * چو شب روز بر چشم او تار شد فرستاد نزد مسيب پيام * كه تيغ جفا برمكش از نيام 50 به فرياد من رس در اين كار سخت * به بار آور آن نامبرده درخت

--> ( 1 ) كس ( 2 ) بد