حكيم زجاجى

158

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

پياپى فرستاد مردم به شام * گهى نامه بود و زمانى پيام فرستاد عبد الملك شاه باز * به نزديك حجاج گردن‌فراز 25 كه حكم سراسر خراسان تو راست * تو كن كار آن برزن و بوم راست بكن هرچه خواهى تو دانى و بس * نيايد ز امرت برون هيچ‌كس چو فرمان بيامد فرستاد مرد * به نزد يزيد آن سپهر نبرد كه درحال برخيز و نزد من آى * يكى را در آن بوم‌وبر كن به پاى چو بشنيد آن نامبرده پيام * برادر بد او را مفضل به نام 30 برون شد ز شهر هرى « 1 » نامور * بيامد به كوفه بر تاجور چو فرزند مهلب درآمد ز راه * بدانديش حجاج دل پرگناه برادرش را نيز معزول كرد * يكى را بدان شغل مشغول كرد كه آن پرهنر بد قتيبه به نام * سوى مرو شد نامور شادكام غم آمد خراسانيان را نصيب * چو شد شاه آن نامداران قتيب 35 يزيد سرافراز فرزانه بود * كريم و دل‌افروز و دردانه بود نكوروى و خوش‌خلق با عقل و راى * جوانمرد و دلدار و راحت‌نماى سخاورز و عادل بد و راست‌گوى * وفادار و پردانش و نامجوى چو مىشد به نزديك حجاج شوم * بزرگان و پاكان آن مرزوبوم به هرجا كه [ بد ] بر پيش تاختند * سپر غم به پايش درانداختند 40 خراسانيان را چو جان داشتى * شب و روزشان كامران داشتى قتيبه چو شد حاكم آن ديار * به عكس دلاور همى كرد كار ترش‌روى مردى بد و تلخ‌گوى * بدانديش و ناپاك و بىآب‌روى سرايى بد و بوستانى به مرو * چمن‌هاى آن بوستان پر ز سرو بهشتى بد آراسته آن مقام * چنان جاى را شايگان بود نام 45 يزيد آن سرا چون ارم داشتى * كسى را در آن باغ نگذاشتى در آن بوستان بد ز صد گونه گل * شب و روز خوردى در آن باغ ، مل قتيبه ز كوفه بيامد به مرو * شتر بسته در باغ و بستان سرو

--> ( 1 ) مرى