حكيم زجاجى
155
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چو آمد به شهر اندرون نامدار * بر او مردمان ناله كردند زار ببردند او را به نزديك مير * بپرسيد از او كافر كندوير كه چون ديدى اين كار برگوى راست * خداوند هفت آسمان يار ماست بدوگفت شعبى كه اى نامور * ز امرش برون نيست يك جانور 120 مرا گفت هركس كه شد « 1 » عذرخواه * از آن نامور تا ببخشد گناه توانم ز تو عذر خود خواستن * جمال سخن را بياراستن و ليكن نگويم به تو جز كه راست * كه كژ گفتن اى نامبرده خطاست ز كژى مرا شرمسارى بود * وزاين راستى رستگارى بود به يزدان كه ما رزمساز آمديم * ز هرجا به قصدت فراز آمديم 125 به پيكار تو بسته يكسر ميان * فدا كرده در كار سود و زيان بدان تا ز بن بيخ تو بركنيم * تو را در صف صفدرى بشكنيم نمانيم از تو به گيتى اثر * ببريم از بندگان تو سر سپه را به رزم تو آراستيم * به جاى شما ديگرى خواستيم تو را خواست يزدان و ما را نخواست * نشد كار و تدبير ما نيز راست 130 ظفر داد بر ما تو را كردگار * به امر خدايى توان كرد كار اگر عفو پيشآورى فضل توست * نبايد سخن گفت الا درست وگر خون بريزى عقوبت توراست * به دل گفت حجاج . . . راست سوى نامداران خود بنگريد * چنين گفت كاين است گفت و شنيد به گيتى از اين طبع دانا كهراست * اگر هست با ما بگوييد راست 135 نپوشيد اين نامبرده گناه * سخن گفت يكسر به آيين و راه مقر شد به جرمى كه پوشيده بود * نباشد چنين زير چرخ كبود نه چون آن كسان است اين نامدار * كه بودند بر مركب كين سوار ز شمشيرشان خون ما مىچكد * ز دامن به روى زمين مىرود ز ما عذر پوشيده مىخواستند * به لابه زبان را بياراستند 140 مرا مىنمودند مكر و فريب * چو ديدند احوال خود در نشيب
--> ( 1 ) لو