حكيم زجاجى

145

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

در آن نامه بنوشت اى كند [ وير ] * كه تو كار از اين قوم آسان مگير 20 سپاه است افزون‌تر از مور و مار * مهندس نداند خود آن را شمار ز ريگ بيابان و برگ درخت * فزون‌اند اين مردم شوربخت اگر درنيابى ، شد از دست كار * مدد كن مرا اندراين كارزار به گرد سپه كنده كردم ز بيم * زنم طبل پنهان به زير گليم چو آن نامه برخواند نزدش دبير * رخ مير شد زرد همچون زرير 25 همه لشكر شام را گرد كرد * سخن گفت با هر يكى شيرمرد فرو خواند آن نامه بر اهل شام * بگفتند آن مهتران با امام كه حجاج در بصره خون‌ريز شد * ز راه جدل فتنه‌انگيز شد در آن شهر خون بزرگان بريخت * مكن عيب اگر مردم از وى گريخت خورد خون مردم به كردار شير * ستاند ز تن جان برنا و پير 30 در آن بوم اين كافر نابكار * فزون كشت مردم ز پانصد هزار بود شوم خون سران ريختن * بد افتد از اين فتنه انگيختن ز تو خواهد آن خونبها كردگار * بپرسند بازت به روز شمار به دست سگى بازدادى جهان * كه مردم كشد آشكار و نهان همه خلق را دشمن شاه كرد * كه كرد ، آنچه اين مرد گمراه كرد 35 ز ميرى ورا زود معزول كن * يكى را بدان كار مشغول كن كه باشد به دل مؤمن و پارسا * هر آنگه كه خون‌ريز شد پادشا به‌زودى درآيد سرش زير پاى * به دوزخ كشد زاين سپنجىسراى چو عبد الملك اين سخن‌ها شنيد * ز عزل فرومايه چاره نديد سخن‌ها ز ياران پسند آمدش * دوا پند بد ، سودمند آمدش 40 برادر بد او را يكى نامور * محمد كه مروان بد او را پدر ورا گفت از اينجا به كوفه خرام * بگو اين حكايت بر خاص‌وعام كه حجاج را دور كردم ز كار * نباشد دگر حاكم اين ديار چو راضى شوند آن سران خطير * تو باش اندر آن برزن و بوم مير وگر خود نخواهند ما را ، تو نيز * مگو بيش با آن سران هيچ چيز 45 برو با سپه يار حجاج باش * مكن اين سخن با كسى نيز فاش