حكيم زجاجى
142
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
برفت و بيامد بر مير باز * به دو گفت سفيان ، يل سرفراز 130 به دنبال آن قوم راندست تيز * كه رفتند از تيغ او در گريز ز دشمن نشان « 1 » سوارى نماند * از آن سركشان نامدارى نماند ز تو مژده خواهم كنون شاد باش * ز انديشهء دشمن آزاد باش چو بشنيد بنهاد سر بر زمين * بماليد بر خاك تيره جبين برآورد سر ، گفت سفيان كجاست * به دو گفت بدخواه را در قفاست 135 به دو گفت از من به سفيان بگوى * چو ديدى ظفر خود بهانه مجوى امان نيست كس را تو بازآر هش « 2 » * هر آن كس كزايشان بيابى بكش از آنان كه يا بى تو اندر گريز * يكى را مكن عفو و خونش بريز سوى كوفه شد عبد رحمان ز راه * به گردش فراوان ز كوفى سپاه سوى بصره شد آنكه از بصره بود * سراسيمه از كار چرخ كبود 140 يكى نامور [ بد ] قريشىنژاد * به بصره درون ، نيك بادينوداد بد آن نامور عبد رحمان به نام * ز عباس بن حرث نسل همام كه بودش ز عبد المطلب نسب * سپهر عجم ، آفتاب عرب بر او كرد بيعت سراسر سپاه * برون برد از بصره لشكر به راه سراسيمه حجاج گردنفراز * سوى بصره شد با سپه رزمساز 145 يكى حرب كردند تا پنج روز * كز آن تيره شد شمع گيتىفروز نماند اندر آن بصريان رنگ و بوى * بهسوى هزيمت نهادند روى سوى كوفه شد مير و لشكر چو باد * بر عبد رحمان بادينوداد به بصره درون رفت حجاج و خيل * خروشان و جوشان چو از كوه سيل برآورد خنجر به خون ريختن * نياسود از فتنه انگيختن 150 از او آسيا گشت گردان به خون * سر نازنينان به خون در نگون همىكشت از آن مردم بىگناه * شب و روز حجاج تا پنج ماه سر صالحان را به خون درنهاد * تن زاهدان داد چون گل به باد نه زاهد نه عالم ز تيغش برست * بسى عابدان [ را لعين ] كرد پست
--> ( 1 ) نشانى ( 2 ) آرامش