حكيم زجاجى
136
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
تو را در همه كوفه گر مايه نيست * پى آنت با هركسى . . . نيست 25 ندارى تو شرم از خدا و رسول * كه كردى ز زنبيل جزيه قبول به خاك اندرون ريختى آب خويش * طريقى گرفتى نه لايق به پيش به ننگ اندر آميختى نام را * به دام اوفتادى سرانجام را بدين كار با تو نباشيم يار * بگفت اين و شد نامبرده سوار برفتند با او دلاور سران * بزرگان دانا و نامآوران 30 ز كوفى سواران دو [ ره ] ده هزار * نهادند رخ را سوى كارزار سوى حرب آن هندوان شد چو پيل * به نزديك زنبيل جوشان چو نيل روان شعر مىگفت تا كشته شد * به خاك و به خون اندر آغشته شد به قتل آمد از مؤمنان چل هزار * ز نادانى مرد ناهوشيار عبيد اللّه بكره گرديد باز * جگرخسته و دل به گُرم و گداز 35 بماندند با او ز مردان كار * برون زآنچه شد كشته هژده هزار ز تنگى در آن ره به جان آمدند * ز هر جاى جوياى نان آمدند بخوردند يكديگران را ز جوع * چو كردند زى خانهء خود رجوع . . . چنان كم شنود * عبيد اللّه بن ابى بكره بود درآن قحط و تنگى به جايى رسيد * كه مدهشتر از وى زمانه نديد 40 در آن روز قحط آن دلاور بمرد * روان را به زارى و خوارى سپرد ابو بردعه پور آن نامدار * به نزديك حجاج شد شرمسار شد از غصه حجاج ملعون درشت * چنان سرورى را به زارى بكشت دراين سال زنبيل با صد هزار * به هيبت برون آمد از هندبار ستد باز از دشمنان ملك خويش * بكشت از مسلمان ز اندازه بيش 45 چو حجاج از آن كار شد باخبر * دلش گشت ز اندوه زيروزبر به فرزند اشعث بفرمود مير * كه تا با سپه شد سوى داروگير سپه داشت افزونتر از چل هزار * روان كرد حالى سوى هندبار بديشان درم داد و دينار داد * سلاح و سلبشان به انبار داد