حكيم زجاجى

133

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

مبادا كه آن مطرف از ناگهان * بيايد بگيرد ز من اصفهان فرستاد حجاج حالى سوار * ز مردان كارى دو ره يك هزار 55 بدانديش حجاج پركين‌ودرد * به نزد عدى سوى رى [ عزم كرد ] ورا گفت با نامور شش هزار * به‌سوى صفاهان رو از رهگذار به همدان يكى مرد بد قيس نام * فرستاد فرمان و آن‌گه پيام كه اى نامور حمزه را بند كن * تو شو مير و امر خردمند كن چو برخواند نامه ورا بند كرد * ز خويشان حمزه برآورد گرد 60 سوى اصفهان شد عدى با سپاه * وز آن‌جا به شهر قم آمد ز راه سرافراز مطرف برون شد ز قم * سررشتهء بخت خود كرد گم كشيدند صف هر دو لشكر به جاى * بكردند يكسر علم‌ها به‌پاى فرستاد مطرف يكى نامدار * سخن‌گوى و پردانش و هوشيار به رسم خوارج بيامد چو باد * سخن كرد از مذهب خويش ياد 65 بخواند آن سپه را به رسم و به راى * به دعوت به‌سوى كلام خداى اجابت نكردند و كردند جنگ * روان شد ز هر جاى تير خدنگ چو كيش سواران تهى شد ز تير * به سرنيزه رفتند در داروگير [ بكشتند ] از يكدگر بىشمار * ز قلب اندرون مطرف نامدار چو باد بزان بر عدى حمله برد * بزرگش همان بد همان بود خرد 70 بيفكند مردى صد از صدر زين * گرفتند بر گرد [ آن ] بىقرين چو گردان لشكر برون تاختند * به نيزه ز اسبش درانداختند به خنجر ز مطرف بريدند سر * تنش را فكندند بر رهگذر سرش را ز نيزه برآويختند * به خاك اندر از خلق خون ريختند ببريد بيخ خوارج همه * فرو مرد آن روز باد و دمه 75 ز كوه اندر افتاد مطرف نگون * بريدند سر از تن ديو دون چو سال اندرآمد به هفتاد و هشت * ز اهل خوارج زمين پاك گشت در اين سال عبد الملك بود شاد * خراسان و كرمان به حجاج داد عراق و خراسان و مازندران * به فرمان او شد كران تا كران مداين ورا بود تا دينور * ازاين‌جاى حجاج شد تاجور 80