حكيم زجاجى
131
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
يكى عروهء كامران بد به نام * دوم حمزهء آن نامدار همام چو حجاج شد بر سر كوفه مير * نكو داشت آن سروران را خطير 5 خليفه به كوفه در آن غزوه بود * به فرمان حجاج رزمآزمود عراق آن دلاور به حمزه سپرد * به ميرى همدان ورا نام برد مداين به مطرف سپرد آن خطير * در آن بوموبر گشت فرزانهمير شبيب اندر آن بوم مىكرد جنگ * دل مطرف از كار او گشت تنگ فرستاد نزدش رسول و پيام * كه چندين چرا مىكشى خاصوعام 10 چرا خون مردم خورى همچو شير * زنى بر دل مؤمنان تيغ و تير شبيبش چنين داد حالى جواب * كه خون سگان را بريزم چو آب تو فرزند اصحاب پيغمبرى * به قدر از مه و مشترى برترى چرايى تو در امر مروانيان * كز ايشان نيابى تو الا زيان جهان گشت از جور ايشان خراب * به مردم نمايند رنج و عذاب 15 به شام و سحر خون مؤمن خورند * به آيين اسلام و دين ننگرند تو بارى ز حجاج برتاب روى * چه ريزى به خاك اندرون آبروى چو بشنيد مطرف جواب شبيب * دماغش معطر شد از بوى طيب بدان مذهب او دلش ميل كرد * نهفته همىداشت با خويش مرد غلامى بد او را به عقل و به راى * به مطرف چنين گفت دانشنماى 20 كه اين كار بر تو نماند نهان * پراكنده گردد به گرد جهان چو حجاج از اين كار يابد خبر * بگيرد تو را اى سپهر هنر از اين شهر آن به كه بيرون شوى * ز حجاج ترسم كه در خون شوى بزرگان لشكر بر خويش خواند * بر آنان « 1 » فراوان سخنها براند بشد دعوتى ديگر آغاز كرد * در ناز بر مردمان باز كرد 25 چو گشتند آن قوم بيعتپذير * ز شهر مداين برون رفت مير ورا بيعتى بود با صد سوار * به حلوان شد آن مرد والاتبار ز حلوان روان شد سوى دسكره * بدان تا كند كار خود را سره
--> ( 1 ) وز آن