حكيم زجاجى
124
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
همىگشت و مىخست [ مردان ] مرد * ز اندازه بيرون سپه قتل كرد 25 ز اول جوانان كوفه به درد * گريزان برفتند رخساره زرد نهادند آن خيل رخ بازپس * نماند اندر آن رزمگه هيچكس يكى مرد بد عامرى عمر نام * ز خيل شبيب اندرون شادكام در آن شب به عتاب ورقا رسيد * بزد دست و تيغ از ميان بركشيد بزد بر سر مير عتاب تيغ * بباريد خون از حسامش چو ميغ 30 فغان كرد كاى نامداران من * به خاك اندرآمد سر انجمن بكشتم امير سپه را به درد * به عالم نبد مثل عتاب ، مرد سرش را بريدم به شمشير تيز * چو بشنيد خيلش بشد در گريز بكشتند چندان در آن تيرهشب * كه ماندند از آن نامداران عجب شبيب نكوهيده تا صبحدم * از آن نامداران همىكرد كم 35 به قتل آمد از كوفيان ده هزار * چو شد روز روشن شبيب سوار فرود آمد از اسب آن سرفراز * بكردند با او دليران نماز منادىگرى كرد لشكر بگشت * كه بودند سرگشته بر كوه و دشت كه هركس كه بيعت كند با امام * بر او گشت شمشير و خنجر حرام ز بيم سر خنجر جان شكر * بر نامبرده نهادند سر 40 بكردند بيعت بدان نامدار * برفتند نزديك او بىقرار بديشان همه خواسته بازداد * وز آنجا بيامد به كردار باد به نزد در كوفه مانند شير * به گردش سواران تند و دلير هماندم بيامد سپاهى ز شام * به نزديك حجاج با كام و نام چو گفتند كآمد امير دلير * بغريد حجاج ملعون چو شير 45 بفرمود تا گشت لشكر سوار * برون رفت مانند باد بهار به بيرون بزد خيمه آن نامجوى * فتاد اندر آن بوموبر گفتوگوى شبيب از دگرسو بيامد چو گرد * سرافراز آهنگ حجاج كرد نبودش فزونتر ز ششصد سوار * زنى بود او را چو خرم بهار زنى بود مردانه چون پور زال * شنيدم كه بد نام دلبر غزال 50 غزاله زنى نامبردار [ بود ] * به حرب اندرون شوى را يار بود