حكيم زجاجى
115
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كس از فكر مولا نه آگاه بود * سوى كار او عقل در راه بود نظر كرد جرجير ، شد بدگمان * بترسيد از گردش آسمان 210 هراسى ورا در دل آمد پديد * ز خيمه سراسيمه بيرون دويد همىخواست بر اسب گشتن سوار * چو آتش درآمد به دو نامدار يكى تيغ زد كرد سر در خروش * بهپاى اندر افتاد دستش ز دوش كنيزان ز خيمه برون تاختند * تن خود بدان خسته انداختند سرافراز بد تند و تيز و درشت * بزد تيغ و آن هر سه تن را بكشت 215 ببريد بر پا ز جرجير سر * به نيزه برآورد ، چون شير نر وز آنجا كه بد كامران گشت باز * سر شاه بر نيزهء سرفراز چو برگشت با آن سواران چو گرد * برآورد آواز و تكبير كرد فرنگان چو ديدند بر نيزه سر * سراسيمه گشتند زيروزبر بگفتند باهم سپاه لعين * كه بگشود خيل مسلمان كمين 220 برفتند « 1 » يكسر به دست و به پاى * پراكنده شد لشكر تيرهراى سوارى بشد همچو باد بهار * به نزد عبيد اللّه نامدار كز اينگونه فتحى برآمد ز راه * بيا زود و پيش آر يكسر سپاه نهادند سر نامداران به جنگ * هزيمت گرفتند خيل فرنگ [ بكش ] تند چندان از آن خيل روم * كه شد لعل از خون دل روى بوم 225 دهان فرنگان پر از خاك شد * از آن بدنشانان زمين پاك شد بد آن فتح را مايه پور زبير * فرو رفت دشمن چو او كرد سير [ ا ] ز آن شيوه مردى ز گردنكشان * ندانست كس در زمانه نشان نكردست رستم به مازندران * كه او كرد با آن سر كافران همان نامبرده يل ، اسفنديار * نكردست با بدنشان گرگسار 230 نه سام نريمان نه گرشاسب كرد * كه او كرد هنگام جنگ « 2 » و نبرد هم از معجزات رسول خداست * كه تدبير او گشت از آنگونه راست نه بهرام چوبين نه بهرام گور * از اينگونه كردند بر خصم زور
--> ( 1 ) بمردند ( 2 ) ننگ