حكيم زجاجى

103

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

سرافراز مصعب يكى پور داشت * كز او ديدهء مردمى نور داشت بد آن نامبردار عيسى به نام * مبارز بد آن مرد جوينده‌كام به دو گفت مصعب كه اى پور من * فروزنده « 1 » از شمع تو نور من مرا اى پسر روز نزديك شد * جهان چون شب تيره تاريك شد 195 تو بارى از اينجا سر خويش گير * ره مكه اى پور در پيش گير ز من رو به نزد برادر بگوى * كه ما را چه آمد ز گيتى به روى چه كردند از كينه كوفى سران * گه رزم كردند از ما كران مرا اين‌چنين زار بگذاشتند * به دل تخم نابخردى كاشتند به دو گفت عيسى كه اى بىهمال * مرا هست رفتن ز پيشت محال 200 تو را پيش دشمن نمانم به جاى * بترسم به گيتى ز خشم خداى فداى « 2 » تو بادا تن و جان من * جهان بىشما باد زندان من بگفت اين و بر دشمنان حمله برد * سر بدسگالان به [ پى ] مىسپرد چو بفكند مردانه چند [ ى ] سوار * گرفتند گرد اندرش حلقه‌وار ازآن‌پس كه بر آسمان برد نام * بكشتند او را دليران شام 205 چو فرزند را ديد افكند [ ه ] زار * بشد مصعب گرد زى كارزار سپه جمله كردند حمله بر اوى * سرافراز عبد الملك نامجوى بدان شاميان گفت دل كرده گرم * كه اى نامداران بداريد شرم چه « 3 » تازيد بر يك تن نامدار * سوار و پياده به كين صد هزار به گفتار او جمله گشتند باز * كشيدند تير و كمان از فراز 210 بر آن نامور گشت پرنده تير * شد از خون مصعب زمين [ آبگير ] نشانه تن نازنين ساختند * بر او بر دليران كمين ساختند ز تير آن تن شير چون بيشه شد * به مهر و ستاره بدانديشه شد چو ديدند كان نامور شد غمى * به زور دلاور درآمد كمى يكى نامور زايده نام بود * ز خويشان مختار خودكام بود 215 قدامه بد و ابن مسعود مير * جوانى سرافراز حمله‌پذير

--> ( 1 ) فرازنده ( 2 ) ورى ( 3 ) كه