حكيم زجاجى
100
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
. . . با او به جاى * همىخواست كاو اندر آيد ز پاى شنيدم كه آن هر دو بودند دوست * بههم بوده هر دو چو با مغز پوست به يك جايگه دانش اندوخته * چراغ بزرگى برافروخته 120 بسى سالها بوده با يكدگر * به مكه درون آن دو مير از هنر بههم كرده بودند شبها به روز * چو ماه و چو خورشيد گيتىفروز به دل گفت عبد الملك آن زمان * كه اين مرد را داد بايد امان ببايد نگه داشت حق نمك * بفرمود تا آن سپه يكبهيك از آن نامبردار گشتند باز * ستادند يكسر نشيب و فراز 125 پس آنگه فرود آمد آن شهريار * گرفتند بر جاى لشكر قرار چو مصعب چنان ديد گرديد باز * سوى خيمه شد مهتر رزمساز به لشكر نگه كرد كس را نديد * كه با او توان كرد گفت و شنيد گروهى مخالف در آن خيل بود * كه با دشمن ميرشان ميل بود دل جمله از مهر مصعب تهى * در ايشان نمانده اميد بهى 130 دوم روز عبد الملك با سپاه * بيامد به نرمى سوى رزمگاه بياورد مصعب سپاهى كه بود * به قطرى بفرمود مردانه زود كه امروز بر جنگ نوبت توراست * از اين بيش كردن درنگت « 1 » خطاست به دو گفت قطرى كه اين كار نيست * مرا پيش آن قوم مقدار نيست مرا بازپس رفتن اولىتر است * كه پيش اندرون عالمى لشكرست 135 بدانست كاو را سر جنگ نيست * سخن گفتنش هم به فرهنگ نيست سوى عبد رحمان يل كرد روى * كه اى سرور و مهتر جنگجوى برو با سپاه خود اكنون به جنگ * بكن كار بر مردم امروز تنگ كه آسوده بودى تو دى با سپاه * ببايد شد ايندم سوى رزمگاه جواب اينچنين داد مرد دلير * كه تنها چگونه كند رزم شير 140 در اين جنگ اكنون مرا يار كيست * ز دشمن تنم را نگهدار كيست بگرديد رنگ رخ نامدار * نيايد ، به دل گفت از اين قوم كار
--> ( 1 ) درنگ