سيد عبد الحسين الحسينى خاتون آبادى

19

وقايع السنين والاعوام ( يا گزارشهاى ساليانه از ابتداى خلقت تا سال 1195 هجرى ) ( فارسى )

در اصحاح نوزدهم ، يعنى در باب نوزدهم از سفر أوّل كه سفر برشيت است يعنى سفر تكوين الخلايق مذكور است بعد از نقل خرابى سادوم و غامور ، و ترجمهء آن عبارت اين است كه : چونكه رسيد هلاك كردن خدا جميع آن قريه‌ها را به ياد آورد خدا مريم را و نجات داد لوط را از انقلاب شهرهائى كه لوط سكنى ميكرد در آنها . پس بالا رفت لوط بكوه صاغر و ساكن كوه شد ، و هر دو دختر لوط با او بودند و بترسيد از سكنى كوه صاغر و جا گرفت او در غارى با هر دو دختر خود . پس گفت دختر بزرگتر به دختر كوچكتر كه بدرستيكه پدر ما پير شده ، و نيست مردى بر روى زمين كه تواند دخول كرد بر ما چنان كه رسم اهل زمين است ، پس بيا تا بدهيم بلوط شرابى و اضطجاع كنيم با او ، و برپا داريم از پدر خود خلفى و عوضى پس آشامانيدند به پدر خود شراب را در آن شب ، و رفت دختر بزرگتر و خوابيد با او و پدر علم نداشت و نميدانست خوابيدن دختر خود را با او و نه برخاستن دختر را و چونكه شد صباح گفت دختر بزرگتر به دختر كوچكتر كه : اينك من خوابيدم با او بايد او را شراب بياشامانيم امشب و داخل شوى تو و بخوابى با او و برپا دارى نسل از او . پس شراب دادند پدر خود را در آنشب نيز و داخل شد دختر كوچك‌تر ، پس خوابيد با پدر خود ، و پدر ندانست خوابيدن و نه برخاستن آن دختر را . پس حامله شدند هر دو دختر لوط ، و زائيد دختر بزرگتر پسرى و خواند نام او را مواب پس او پدر موابين است تا امروز ، و زائيد دختر كوچكتر نيز پسرى و خواند اسم او را عمان يعنى پسر پس او پدر عمانيّين است تا امروز . تمام شد حكايت . و فقير راقم اين حروف در وقتى كه تتبع و تفحص متعلّقات مسئله نبوّت را كه از اصول عمده است مىنمودم ، با يكى از پادريان فرنگى از صنف كاتولىكى كه ايمان حق را پيش خود منحصر ميدانند در اين صنف ، و مابقى را همه كافر ميدانند پرسيدم