على اكبر سعيدى سيرجانى
مقدمه 1
وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى )
مقدمه به نام خداوند جان و خرد در دوران تحصيل نه با درس تاريخ ميانهاى داشتم نه به آثار مورخان علاقهاى ، چه اغلب آثار اين جماعت را لبريز از دروغ و تملق مىديدم . و در آن روزگاران حق با من بود و به مقتضاى غرور جوانى همهء حق با من بود . اما دريغا كه گذشت روزگار بىرحم است و ويرانگر ، بىآنكه اعلان جنگى داده باشد و در بوق و نفيرى دميده باشد ، چون موريانه بجان معتقدات غرورآميز و تعصبآلود عهد جوانى مىافتد و بتهاى پندار ما را در كورهء حوادث و تجارب مىگذارد ، تا از مادهء ديگرگونشدهاش بت ديگرى سازد و نقش تازهاى برانگيزد و ، با آن نيز همان كند كه . . . گذشت زمان و مشاهدات ناگزير حوادث ، با عقيدهء راسخ و قاطع من نيز چنان كرد . بخصوص كه در فراز و نشيبهاى حيات بارها طعم تلخ استبداد و خفقان را چشيدم ، و ديدم چگونه با يك اشارهء صاحب قدرتى قلمها مىشكند و زبانها در كام مىخشكد و صراحتپيشگان حقطلب جان در كار سخن خود مىكنند ، و زيركان روزگار چارهاى جز پيچاندن لب مطلب در لعاب عبارتپردازيهاى گيجكننده و پوشاندن شاهد حقيقت در جامههاى عاريتى تمثيل و فكاهه و ايهام ندارند ، تا به نحوى رسالت خود را انجام داده باشند و نالهء در سينه نهفتهء معاصران را از حصار قرون و اعصار به گوش آيندگان برسانند . تعمق در آثار نويسندگان و مورخان و توجه بدين نكته ، مرا با اهل تاريخ آشتى داد ، و دريغا در دورانى كه ديگر حال و مجالى براى پرداختن به اين فن شريف نمانده بود ، كه هر كار ظريفى مستلزم تمرين و مطالعه بسيار است و محتاج مقدماتى كه از عهد صغر در حكم نقش حجر بر لوح خاطر نشسته باشد . و سرانجام بازى سرنوشت ، مرا كه روزگارى منكر تاريخ و مورخان بودم ، ناشر تاريخ بيدارى ايرانيان كرد . اگرچه انگيزهام در شروع اين كار صرفا احياى نام و اثرى از همولايتى باصفاى مشروطه خواهم بود ، اما در اثناى تنظيم كتاب و تصحيح نمونهها دلبستهء اصل