على اكبر سعيدى سيرجانى
مقدمه 13
وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى )
و پرشكنجهاى مىروند و فرزندان يتيم و گرسنهء خود را در اين برهوت خالى از انسانيت تنها مىگذارند ، موج غضب در عروقتان جوشيدن گيرد و به سهولت حكام آن روزگار حكم حماقت اين زن و شوهر را صادر كنيد و بر فرقشان بكوبيد كه " بيچارهها ، اكنون كه دست از جان شستهايد چرا قبل از خودكشى داد دل خود را از مهتر و كهتر نستانديد و گلولهاى در مغز حريص حاكم محتكر نكاشتيد و دشنهاى در سينهء بىرحم شاهزادهء تازه بالغى كه سالى بيست و پنج هزار تومان درآمد رسمى و دويست و پنجاه هزار تومان تفاوت عمل و غارتگرى كفاف مخارجش را نمىكند ، ننشانديد ؟ " و با اين توبيخ قهرآميز و با اين حكم شتابآلود زير لب بغريد كه وجود ستمكشان مايهء بقاى ستمگران است . شايد با مطالعهء اين خبر كه حاكم تازه مراسم استقبال را قدغن كرده و دستور اكيد داده كه هيچكس به استقبالش نرود و خواندن شرح استقبال كمنظيرى كه خلايق كردهاند و تا ده فرسخى شهر با وسايل ابتدايى آن روزگار به پيشواز همان خان حاكم رفتهاند ، موج اندوهى دلتان را فراگيرد كه نفرين بر اين خساست طبع و چاپلوسيهاى نفرتانگيز و ظالمپرور كه مايهبخش عجب مسندنشينان است و به استبداد گراييدن وارستگان . شايد حقارتپسندى اركان دولت به حيرتتان افكند كه چگونه حكيمباشى صاحب - آوازهء ولايتى را بدان خوارى از مجلس حكومت مىكشند و بر سر و كلهاش مىكوبند و چوب و فلك برايش مىآورند و اين بيچارهء گرفتار حرص جاه و مال همچنان در سلك خادمان سدهء سينه باقى مىماند و اين قدر از مناعت طبع بهره نبرده است كه به ترك خدمت حاكمان گويد و به بركت حرفهء فراوان خواستارش با لقمهء نان بىدردسر مناعتآميزى قناعت كند . يا چگونه سرتيپ فوجى را در حضور عملهء حكومتى و افراد زيردستش بر زمين مىخوابانند و پايش را در فلك مىگذارند و تركهء نرم آبديده را بر كف پاى نازنينش مىنوازند ، و مرد تحقير شده و به عبارت بهتر حقير ، به سهولت اين خوارى حيرتانگيز را تحمل مىكند و اين عمل وحشتناك را حق مسلم حكومت مىداند . شايد از شنيدن اين خبر كه خان قشقايى در ازاى دو نفر مقصرى كه مأمور دولت را كتك زده و گريختهاند ، دو تن بىگناه را گرفته و براى مجازات آورده و با سربلندى مىگويد " آنها گريختهاند ، اين دو نفر را عوض آنها گرفته و آوردهام كه چوبشان بزنيد يا سرشان را ببريد " . زهرخندى مركب از خشم و نفرت و تعجب بر لبانتان بنشيند كه عجب روزگارى و عجب سروران صاحب فهمى .