شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي

به ديدهء انصاف بنگريم 19

نفثة المصدور ( فارسى )

وقتى سعدى مىگويد « 1 » : « . . . ديگر عروس فكر من از بىجمالى سر برنيارد ، و ديدهء يأس از پشت پاى خجالت برندارد . . . » و يا در آن غزل دلاويز عرفانى نغمه ساز مىكند كه : گر به قيامت رويم بىخر و بار عمل * به كه خجالت بريم چون بگشايند بار « 2 » و حافظ بدين بيت مترنّم است كه : قدر وقت ار نشناسد دل و كارى نكند * بس خجالت كه از اين حاصل اوقات بريم « 3 » اين بنده آن را مىبوسد و بر سروچشم مىگذارد ، و به جان مىپذيرد ، و در آن باب هرگونه بحث و گفت‌وگو ، و به قول آن معلّم فاضل ، [ توضيح ] را عبث و بيهوده و زايد مىشمرد . 11 - [ ايضا همان صفحه سطر 3 ( تا آخر كار مطاوعت من قرط الاذن لازم گشت ) اگرچه بر طبق شواهدى كه از فصحاى زبان فارسى آورده شده است من قرط الاذن صحيح است امّا در كتب معتبرهء لغت اين استعمال به نظر نرسيد آيا نميشود اين جمله را به صورت جملهء اسميه يعنى ( من قرط الاذن خوانده ) و آن را كنايه از مالك و ارباب و صاحب بدانيم ؟ داورى اين موضوع با فضلاى كشور است و ابدا در قبولانيدن رأى خود اصرارى ندارم . ] اينكه به طريق استفهام افاده فرموده‌اند كه : [ آيا نمىشود اين جمله را به صورت جملهء اسميّه . . . بدانيم ] و از سر فروتنى و كمال خضوع علمى فضلاى كشور را به داورى اين مهم ! فراخوانده ، [ و ابدا در قبولانيدن رأى خود اصرارى ] نداشته‌اند ، بايد بديشان يادآور شد كه : حق اين بود نظرى چنين مبتكر و بىسابقه را ، كه بىترديد از تتبّع و توغّل

--> ( 1 ) - گلستان ، مصحح مرحوم فروغى ، صفحهء 9 ، نيز ، رجوع شود به : گلستان ، جدال سعدى با مدعى ، صفحهء 173 ، سطر 1 . ( 2 ) - كليات ، مواعظ ، مصحح مرحوم فروغى ، صفحهء 129 . ( 3 ) - ديوان حافظ ، مصحح مرحوم قزوينى ، صفحهء 258 .