شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي

638

نفثة المصدور ( فارسى )

چون معانى جمع باشد « 1 » شاعرى آسان بود 178 - 30 و 29 چه بسيار بد باشد از بد بتر 332 - 324 - 101 چه دانم كرد با گردون بدين لشكر كه من دارم ؟ ! 88 حقّا كه اگر سنگ كشد بگدازد 109 خود آمدن چه بود كه پايم شكسته باد 247 - 62 خون از دلِ سنگِ سنگدل بگدازد 110 در كوى تو مرده به كه از روى تو دور 185 - 34 در مدّت عيد ما دُهل بدريدست 123 دشمن خنديد بر من و دوست گريست 327 - 104 ديو كانجا رسيد سر بنهد 256 - 65 زين پس من و ناله‌هاى شبهاى دراز 51 سر در سَرِ آن كرد كه اندر سر داشت 161 - 22 سگ دامن پوستين ازو درچيند 63 شاد همچون خَيال گنج انديش 273 - 74 شب در شراب مشتغل و روز در خمار 164 - 24 غَر داده و زر داده و سر هم داده 75 فردات كند خمار كامشب مستى 201 - 41 كان تنگتر از عرصهء احوال منست 108 كسى كاندر تو دل بندد همى بر خويشتن خندد 242 كو نيز [ يكى ] سياه‌رويى چو منست « 2 » 109 گرچه خرسندم بهرحالى كه مىدارى مرا 123

--> ( 1 ) - در ص 178 س 8 ، بسهو « گردد » طبع شده است . ( 2 ) - بنابر آنكه در اصل مصراعى بدين صورت بوده باشد . ر ك : ص 109 حاشيهء شمارهء 2 .