شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي

377

نفثة المصدور ( فارسى )

كارهاى سخت گران و خطير داشتن . قس : سوداى محال در سر پروردن ، خيال بيهوده در دماغ پختن . و نيز ، قس : بكيل عطّار خرمن خاك پيمودن ، ص 109 س 5 . بدرقة - 11 / 5 ، 65 / 13 بدرقة : گروهى كه پيشاپيش قافله رود و آن را محافظت كند و از تعرّض دشمن بدان مانع آيد . از « المغرب فى ترتيب المعرب » ، رهبر و نگاهبان . « منتهى الأرب » ، ر ك : « المعرّب » للجواليقى ص 67 و « شفاء الغليل » ص 63 . بدرگ - 63 / 3 مرادف بدگهر و بدنژاد ، پست و دنىّ ، بدسرشت و بدطينت . از « آنندراج » . خاك لعنت بر سر افسوس دارى بدرگى * كو كند از خاكسارى درهم اين هنجار من « كلّيّات شمس » ج 4 ، ص 212 ، غزل 1971 ، بيت 819 ، 2 . بدلگام - 49 / 10 اسپ سركش باشد كه هيچ دهنه را قبول نكند ، چه لگام كه لجام معرّب آنست بمعنى دهنهء اسپ است و كنايه از مخالف و خلاف‌كننده باشد ، يعنى كسى كه سر طاعت و انقياد فرو نيارد . از « آنندراج » و « برهان م » . بر آتش دادن - 117 / 10 كنايتست از : باضطراب افگندن . ( در اينجا علاوه‌بر رعايت صنعت مراعات - النّظير ميان « هوا » و « آتش » و « باد » ظاهرا يادآور دو كنايت « نعل در آتش افگندن » و « اسپند بر آتش پاشيدن » نيز تواند بود ) .