شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي

310

نفثة المصدور ( فارسى )

و ما البهم ؟ قال : ليس معهم شىء » . و غزّالى در « إحياء علوم الدّين » در عنوان : « صفة أرض المحشر و أهله » ج 4 ص 368 س 21 و 22 آورده : « . . . قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم : يبعث النّاس حفاة عراة غرلا . . . » . رك : « النّهاية فى غريب الحديث » ذيل مادهء ( غ ر ل ) ، و « المعجم المفهرس لألفاظ الحديث النّبوىّ » ج 1 ( ا - ح ) ص 470 و 483 ، و ج 2 ( خبّ - سنر ) ص 72 . ( 403 ) - ص 92 س 9 إذا رأى غير شىء « 1 » . . . الخ هرگاه خيالى به نظر وى مىآمد ( كه آن خيال ناچيز بود ) آن را مردى مىپنداشت . اين مصراع از متنبّى است و تمامت بيت در ديوان وى چنين آمده است : و ضاقت الأرض حتّى كان هاربهم * إذا رأى غير شىء « 1 » ظنّه رجلا

--> ( 1 ) - عكبرى در شرح ممتع و سودمند خويش بر « ديوان متنبى » در ذيل اين بيت چنين افاده كرده است : ابو بكر خوارزمى گفته است : غرض از « رأى » در اين بيت ديدن به چشم سر نيست بل مراد ديدن به چشم دل است كه از آن توهم را خواسته است ، و « غير شىء » جايز است كه بتوهم درآيد ، و همانند اين تعبير ( در ادب عرب ) بسيار است . و ابن القطاع گفته است : بر اين بيت خرده گرفته و گفته‌اند : چگونه « غير شىء » را ببينند و حال آنكه آن معدوم است و معدوم ديدنى نيست ؟ ! و در اين تعبير تناقضى است . لكن امر نه چنين است كه گفته‌اند ، بل از « شىء » هر چيز با ارج ، و از « غير شىء » هر چيز بىارج را خواسته‌اند ، و صواب اينست كه از « شىء » انسان را بخصوصه ، اراده كرده است ، و مراد آنكه : چون غير انسانى را ببيند گمان به مردى برد كه در جست‌وجوى وى است ، زيرا بيم وى از انسانست . و واحدى گفته است : چون هر ناچيز بىارزشى را ببيند ، يا بمانند آن بينديشد ، گمان بانسانى برد كه وى را مىجويد ، و هر فرارى ترسان را عادت بر اين جاريست . از « شرح التبيان للعكبرى » ج 2 ص 141 .