شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي

271

نفثة المصدور ( فارسى )

نباشد بالاى وى دويست ارش ، و بر سر وى بنايى كنى كه مردم آنجا بباشند بتابستان و زمستان ، و اين كودك آنجا بدارم و ديوار او را چنان خواهم كه بپرگار كنى ، از راستى و نيكويى ، تا كسى نگويد كه در آن عيبى بود و در شام و روم چنان بنايى نباشد و هيچ پادشاه را جز من نبوده باشد . اين بنّا گفت : من ترا بنايى كنم كه بر روى زمين از مشرق تا به مغرب كس را نبودست . پس ياران طلبيد و آلت بساخت و گچ بپخت ، چنان كه او دانست ، و گچ بشير تر كرد ، و پنج سال اندر آن بود و گروهى گويند بيست سال ، و جايى بكرد كه بشب همچون ماه بتافتى و بروز هركه چشم بر او افگندى چشم ازو برنتوانستى داشتن . و خلق عرب و عجم اندر آن متحيّر بماندند . و نعمان بيامد و بديد . سنمار را گفت : چنان آوردى كه من چنان دانستم خواستن . سنمار گفت : اگر من بدانستمى كه حقّ من بشناسى و رنج من ضايع نشود ، يكى بنا كردمى كه بآفتاب بگشتى و بگونهء آفتاب بودى ، و چون آفتاب بلند شدى و سرخى او افزون شدى با او بسرخى برابر شدى و چون نيمه‌روز آفتاب سبز شدى اين بنا نيز همچنان سبز بودى ، و چون وقت فرو شدن آفتاب زرد شدى اين نيز زرد بودى ، و چون ماه برآمدى سپيد گشتى همچون ماه . نعمان گفت : تو بهتر ازين دانى كردن ؟ گفتا : بسيارى بهتر ازين و برتر ازين ، ملك نعمان انديشه كرد و گفت : اگر از ملكان زمين يكى اين را خواستهء بىاندازه بدهد و اين مرد بنايى كند او را ازين بهتر و نيكوتر ، چون بود ؟ ! پس گفت : بهتر ازين همى توانستى كردن از بهر من چرا نكردى ؟ ! و كدام ملك حق‌تر از من ؟ ! مرا جواب باز ده ، پس خشم گرفت و بفرمود كه سنمار را بر سر اين بنا بردند و به زير انداختند تا اندام سنمار همه بشكست ، و به عرب چون كسى بر كسى پاداش كند نه اندر خور كردار او ، عرب گويد :