شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي

212

نفثة المصدور ( فارسى )

ببرّد ، آب درآيد و اين همه شهرهاى شما را ببرد . ايشان گربگان بسيار نزد آن بند بردند و ببستند تا موش را باز دارد . خداى تعالى موشى بگماشت بر سر آن بالا شد مر آن گربگان را گفت : دور شويد كه من گماشتهء خدايم ، بگريزيد و اگر نه هم‌اكنون نخست شما را هلاك كنم . خداى تعالى هيبت داد آن موش را چنان كه بر آن گربگان حمله كرد بعضى را زهره بچكيد از بيم او و بعضى بگريختند و بعضى زنهار خواستند ، برستند . آن موش فرا شد و بند را ببريد ، آب گشاده شد چنان كه آن همه شهرها را برفت و همه خلق هلاك شد . « وَ بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ » بجاى آن دو بوستان ايشان دو بوستان ديگر داد خداوند ميوهء بىطعم از درخت با خار و كورگز و از درخت كنار اندكى . و آن ديههايى بود بهم نزديك ، گفتند ما را شهرهاى دورادور بايد و ما را چنين باغها و ديههاى درهم پيوسته نبايد ، آن بايد كه منزلهاى ما دورادور بود تا ما بكاروان ببازرگانى مىرويم و سفرها مىكنيم . چون خداى تعالى نعمت بريشان زوال آورد از پس آن پراگندگان ايشان باهم آمدند و اندك مايه نعمت پديد آمد چون كنار و إزدف « 1 » و بانقيش « 2 » و مانند آن . ايشان در ان جزعها مىكردند ، ايزد تعالى رسولى بديشان فرستاد ايشان را پند مىداد كه جزع مكنيد كه آن نعمت پيشين بر شما زوال آمد بناسپاسى ، مبادا كه اين‌بار بوى « 3 » صبرى همه يكباره مستأصل گرديد ؛ ايشان گفتند : چه بماند از محنت كه خداى تعالى ما را نرسانيد ، ما را از هم دور افگند . در اخبارست كه چون خداى تعالى تقدير كرد كه نعمت سبا را بسبب

--> ( 1 ) - بكسر اول و فتح ثالث و سكون فا ، ميوه‌ايست سرخ رنگ و صحرايى و آن را به عربى زعرور خوانند . « برهان » ( 2 ) - بانقش : به سكون ثالث و قاف مكسور ، دانهء كوچكى است كه به عربى حبة الخضراء خوانند . از « برهان » ( 3 ) - بجاى « به بىصبرى »