شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي
200
نفثة المصدور ( فارسى )
فانى گردانيدن جانوران و تقريب آجال ايشان مقصور است ؛ و آن چهار مار را بطبايع كه عماد خلقت آدمى است و هرگاه كه يكى از آن در حركت آيد زهر قاتل و مرگ حاضر باشد ؛ و چشيدن شهد و شيرينى آن را بلذّات اين جهانى كه فايدهء آن اندك است و رنج و تبعت بسيار ، آدمى را بيهوده از كار آخرت بازمىدارد و راه نجات بر وى بسته مىگرداند ؛ و اژدها را بمرجعى كه به هيچ تأويل از ان چاره نتواند بود . . . الخ » . و سنائى در « حديقة الحقيقة » ص 408 و 409 گويد : « آن شنيدى كه در ولايت شام * رفته بودند اشتران بچرام شتر مست در بيابانى * كرد قصد هلاك نادانى مرد نادان ز پيش اشتر جست * از پيش مىدويد اشتر مست مرد در راه خويش چاهى ديد * خويشتن را در آن پناهى ديد شتر آمد بنزد چَهْ ناگاه * مرد بفگند خويش را در چاه دستها را بخار زد چون ورد * پايها نيز در شكافى كرد در ته چَهْ چو بنگريد جوان * اژدها ديد باز كرده دهان ديد از بعد محنت بسيار * زير هر پاش خفته جفتى مار ديد يك جفت موش بر سرِ چاه * آن سپيد و دگر چو قير سياه مىبريدند بيخ خار بُنان * تا درافتد بچاه مرد جوان مرد نادان چو ديد حالت بد * گفت يا رب چه حالتست اين خود ! در دَمِ اژدها مكان سازم * يا بدندان مار بگدازم ؟ از همه بدتر اينكه شد كينخواه * شتر مست نيز بر سر چاه آخِرَ الأمر تن به حكم نهاد * ايزدش از كرم درى بگشاد