شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي
152
نفثة المصدور ( فارسى )
يا راقد اللّيل مسرورا بأوّله * إنّ الحوادث قد يطرقن أسحارا لا تفرحنّ بليل طاب اوّله * فربّ آخر ليل أجّج النّارا عادت ترابا أكفّ الملهيات و قد * كانت تحرّك عيدانا و أوتارا . » و در « نهاية الأرب » ج 3 ص 63 به عدىّ بن زيد نسبت داده شده است . اين بيت در « كشف الأسرار » ج 1 ص 287 و « جهانگشاى جوينى » ج 2 ص 159 و « تاريخ وصّاف » ص 133 و نيز عجز آن در « جهانگشاى جوينى » ج 2 ص 188 و بيت اوّل و دوم آن در « تاريخ بيهقى » ص 226 و « حياة الحيوان الكبرى » ج 2 ص 253 نيز مذكور افتاده است . ( 87 ) - ص 20 س 9 و 10 و عساكر و جموع در مراتع و مروج . . . الخ در « ترجمهء سيرت جلال الدّين » ص 241 - 243 در عنوان : « ذكر وصول مقدّمهء تاتار بر تخوم اذربيجان و رحيل سلطان از تبريز بموغان » آمده است : « سلطان توغو را كه يكى از پهلوانان درگاه بود مجرّد كرد كه كشف اخبار تاتار كند كه در عراق چه مىكنند و كجا مىباشند . و اين توغو پهلوان چون بمرج شروياز رسيد بايزك تاتار مصادم شد ، از اصحاب چهارده نفر باهم داشت ، غير از وى كسى نجات نيافت ، بتبريز با اين خبر مزعج بازگشت . و اعتقاد سلطان آن بود كه لشكر تاتار زمستان در عراق كند ، و هرگز پيش از بهار متوجّه تلاق نشود ، بأملى كاذب و ظنّى خايب دل خود را خوش مىكرد ، و در احتياط و تدبير نمىكوشيد ناگاه چون آن خبر محقّق شد از تبريز بموغان رحلت كرد ، چه بيشتر لشكرها در قشلاقهاى ارّان و موغان متفرّق بودند . پس شمس الدّين تكريتى را وداع كرد ، و مخلص الدّين پسر شرف الدّين على نايب عراق را از جهت خود برسالت با وى فرستاد ، و فراغت نظر در امر حرم و اعزّه و فرزندان خود نيافت ، و زمان آنكه