شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي

7

نفثة المصدور ( فارسى )

يلداست « 1 » . كار امروز بفردا ميفگن « 2 » ، هرچند امروز را فرداست « 3 » . با اين‌همه كه خاطر از تصاريف احوال روزگار چون زلف دلبران پريشانست « 4 » ، و تن در « 5 » تكاليف دهر غدّار مانند چشم خوبان ناتوان ؛ در دل سر مويى نه ، كه تير جزمى از « 6 » آسيب زمانه به دو نرسيده است ، و در تن سر انگشتى نه ، كه چرخى 33 از گشاد محنت نخورده « 7 » ، فصرت إذا أصابتنى سهام * تكسّرت النّصال على النّصال 34 از نفثة المصدورى كه مهجورى « 8 » بدان راحتى تواند يافت ، چاره نيست ، و از أنين المهجورى كه رنجور « 9 » را در شب ديجور هجر بدان شفايى تواند بود ، گزير نه ، طرفى « 10 » از معاملت روزگار بىمجاملت « 11 » ، كه خرمن ارتفاع را كه بتعلّق مطيّهء عمر بدست آمده بود ، چون خاك راه بباد ضياع برداد ، و آب رويى كه جهت اكتساب آن خويشتن « 12 » را به آتش سوزانيدى ، مانند آب جوى ريخت ، فرو خوان . نبذى از وقايع خويش ، كه آسيبى از آن اركان رضوى و ثهلان « 13 » را از جاى بردارد ، و نهيبى از آن كرهء باوقار زمين را بيقرار گرداند ،

--> ( 1 ) مى : يلداييست ( 2 ) سى : مينداز ، كر : مفكن ( 3 ) مى : فرداييست ( 4 ) هت ، كر : پريشانست و در تن سرانگشتى نه كه ( 5 ) مى : تن از ( 6 ) مى : تيرى از ( 7 ) هت ، كر : نخورده است ( 8 ) مى : كه دل مهجور ( 9 ) ظ : رنجورى ( 10 ) هت : نه كه طرفى ( 11 ) هت ، كر : روزگار مجاملت ( 12 ) مى : خويش ( 13 ) مى : سبلان