عبد الحسين نوايى

76

نادرشاه و بازماندگانش ( همراه با نامه هاى سلطنتى و اسناد رسمى و ادارى ) ( فارسى )

شاهزادهء ضعيف النفس را در چنگ خويش گرفت ، تا جائى كه با او مانند يك زندانى رفتار مىكرد . اندكى بعد ، طهماسب و سردارش به خراسان رفتند تا مگر مشهد را از دست ملك محمود بازستانند . در طى اين سفر ، شاه طهماسب سردار خويش را منصب وكالت و لقب وكيل الدوله يعنى مقام نايب السلطنگى داد و باز در همين سفر بود كه طهماسب مرد مورد اطمينان خويش ، حسينعلى بيك معير الممالك را به نزد ندر - قلى فرستاد و او را به يارى خويش فراخواند . ندرقلى در آن هنگام ، بر اثر دليرى و چابكى و قدت سرورى ، شهرتى تمام در ناحيه دره‌گز و خبوشان ( قوچان ) يافته بود . معير الممالك در كار خويش توفيق يافت و ندرقلى را به آمدن نزد پادشاه صفوى راضى ساخت . ندرقلى كه بعدها نادر شد ، در هنگام شرفيابى ، زانو زد و پاى طهماسب را بوسيد و شاه او را طهماسبقلى خان لقب داد . اين لقب چنان در آن روزها براى نادر افتخارآميز مىنمود كه در سجع خويش چنين آورده بود : سايد به فلك از ره اقبال ركابم * طهماسبقلى خان شده از شاه خطابم اما طهماسبقلى ، سرورى هيچ كس را برنمىتافت . به زودى شاه طهماسب را كه از تكبر و تحكم فتحعلى خان قاجار به جان آمده بود ، با خود همداستان ساخت و عرصهء سياست را از وجود خان قاجار پاك كرد . آنگاه با دست‌هاى نيرومند خود به رتق و فتق كارهاى گران پرداخت . داستان زندگى شاه طهماسب از اينجا به بعد با زندگى سردارش نادر درهم آميخته است . شرح دسيسه‌هاى طهماسب بر ضد نادر و تفصيل گستاخيها و خشونتها و دليريهاى نادر با طهماسب ، در كتب تاريخ آمده و لزوم به ذكر آن نيست . سرانجام در سال 1145 ه ، نادر كه از حركات سفيهانهء شاه طهماسب ثانى به تنگ آمده بود و از آن گذشته خود نيز در آتش اشتياق رسيدن به سلطنت مىسوخت ، شاه طهماسب را در وضع شرم‌آورى به سرداران قزلباش نشان داد و او را از سلطنت بر كنار كرد و پسرش عباس ميرزا را كه ظاهرا دو ماه بيشتر نداشت ، به نام شاه عباس سوم ، به سلطنت برداشت و خود همه كاره شد . اما بدين نيز قناعت نكرد و با صحنه‌سازى در دشت مغان ، به عنوان تمايل مردم ، سلطنت را به زور و