عبد الحسين نوايى

63

نادرشاه و بازماندگانش ( همراه با نامه هاى سلطنتى و اسناد رسمى و ادارى ) ( فارسى )

نام خدا گفتم و رفتم ز هوش * بحرم از آرام درآمد به جوش آنچه دل از كار برد نام اوست * وان كه گريزد ز خودى دام اوست قدرت او گر كشد از رخ نقاب * سايه شود صيقلى آفتاب نخل محبت كه به دلها نشاند * ريشه ز رگ در دل عارف دواند جان جهان طالب ديدار اوست * زان رود از تن كه طلبكار اوست كوه كه سر بر خط فرمان نهاد * از دل كانش كمر لعل داد باغ تخيل ز خيالش بهار * طرهء انديشه ازو تابدار روى ازين در نتوان تافتن * . . . . . . . . . . . « 1 » اوست بلندى ده هر پايه‌اى * نفع رسانندهء هر سرمايه‌اى رابط پيوند حيات و بدن * شقه‌تر از علم جان و تن شهنشاهى كه در اثبات وجوب وجودش اشراقيان سپهر جلال ، در زواياى خمول خيال ، چون فلاطون خم‌نشين آفتاب خاورى ، از جنون دورى گردش دوران در ابطال دور درماندهء سرگردانى ، عادلى كه مشائيان پهن‌دشت كمال از حيرت عدم تناهى زنجير عدلش كه از رشتهء امتداد زمان بر ساحت كبريا و جلال بسته ، از برهان بطلان تسلسل سلسله در پاى پريشانى مىباشند . كيفية المرعليس المرء يدركها * فكيف كيفية الجبار فى القدم تعالى الله زهى قيوم دانا * توانايى ده هر ناتوان را خداوندى كه خلاق وجود است * وجودش تا ابد فياض جود است به درگاهش سرافرازان كمربند * خداوندان عالم را خداوند ز فضل و حشمتش شاهان عالم * به تاج و تخت سلطانى مكرم خداوندى كه داراى جهان است * نگهدار زمين و آسمان است ز نام او محبت نامه نامى * ز اكرامش بنى آدم گرامى

--> ( 1 ) - مصراع در نسخه نيامده .