عبد الحسين نوايى
496
نادرشاه و بازماندگانش ( همراه با نامه هاى سلطنتى و اسناد رسمى و ادارى ) ( فارسى )
و همراه خود به مازندران برد . وقتى عادل شاه به دست برادر خويش ابراهيم خان افتاد و به امر وى كور شد ، سيد محمد در جزو همراهان وى بود . ابراهيم خان نيز او را محترم داشت و سرانجام وى را با پنج هزار سپاهى جهت تعمير سد رودخانهء قم « و تجديد مقرنسكارى قبهء مطهره و عمارت طيبه و تقرر و ترميم حصن حصين شهر و ارگ دار المومنين و حفاظت شهر و تجويز محاسبات عمال عراق » به قم فرستاد و درين مأموريت بود كه او توانست افغانان را كه پس از شكست ابراهيم خان در شهر قم متعرض مال و ناموس و جان مردم شده بودند از شهر بيرون كند و قم را در برابر حملهء ازبكان و افغانان حفظ نمايد . اين عمل جسورانهء مبتنى بر كفايت و كاردانى موجب شد كه امرا و مردم عراق از وى درخواست كنند تا به قبول سلطنت راضى شود . در خلال اين احوال ، شاهرخ نامهء تضرعآميزى همراه قرآن مجيد نزد او فرستاد كه « به استعجال تمام تشريف فرماى اين صوب گرديده . . . بر سر اين يتيم بىكس سايه گسترده ، در سلك فرزندان و غلامان خود منسلك فرموده به هر نحوى كه مناسب حال دانند نظام امور فرموده اين بىكس را از دست اين جماعت اجامر و اوباش خراسان استخلاص دهند » با رسيدن نامه ، همراه با كلام اللّه مجيد و مهر حضرت رضا ( ع ) ، سيد محمد پيشنهاد امراى عراق را در باب سلطنت نپذيرفت و گفت داعيهء سلطنت ندارد و شاهرخ به جاى فرزند من است بخصوص كه حرمت كلام اللّه مجيد و مهر حضرت رضا ( ع ) ايجاب مىكند كه به خراسان بازگردم و خود نمىدانست كه اين تمهيدات حيلهء ناجوانمردانهاى از جانب شاهرخ است . بارى وى اسباب و اثاثه و جواهر خانه و توپخانه و عادلشاه كور را برگرفته از راه كوير خود را به مشهد رسانيد و از بيراهه وارد شهر شد . اين عمل تصادفى موجب زنده ماندن وى گرديد . زيرا شاهرخ كسى را براى كشتن وى در بين راه فرستاد بود . به مجرد ورود سيد به مشهد ، شاهرخ از وى استقبال كرد و او را به چهارباغ مقر سلطنت خود دعوت نمود كه در همانجا به حيات سيد خاتمه دهد ؛ اما سيد متوجه شد و حضور جمع كثيرى از همراهانش موجب گرديد كه شاهرخ موقتا