عبد الحسين نوايى
175
نادرشاه و بازماندگانش ( همراه با نامه هاى سلطنتى و اسناد رسمى و ادارى ) ( فارسى )
نادر پس از غلبه بر افاغنه و بيرون رفتن روسها از ايران ، بر اثر قراردادهاى رشت ( 1733 ) و گنجه ( 1735 ) و غلبه بر تركان عثمانى ، نخست شاه طهماسب ثانى را به جرم بيكفايتى از سلطنت بر كنار كرد و شاه عباس سوم را كه طفلى شيرخوار بود به سلطنت برداشت و خود زمام امور را به دست گرفت و پيداست كه در چنين شرايطى سلطنت به نام عباس ميرزا بود و به كام طهماسبقلى خان . اما طهماسبقلى خان نام سلطنت را نيز خواستار بود . لذا به كمك سربازان و سرداران ، زمينه را براى سلطنت خود هموار كرد و بزرگان هر شهر و ولايت را به دشت مغان كشانيد و به شرحى كه همه مىدانند با ارعاب و تهديد كه حربهء زورگويان و ستمگران است ، خلع صفويه را از سلطنت و تصويب سلطنت نادر و خاندانش را از آن جماعت مرعوب و مجذوب درخواست كرد و مردم در كف آن شير نر خونخواره ، جز تسليم و رضا چارهاى نديدند و به سلطنت وى گردن نهادند و شرايط نامطلوب وى را پذيرفتند ( 1148 ) . در همين روزهاى نخستين سلطنت نادر ، ميرزا محمد مهدى خان از منصب منشى الممالكى بر كنار شد و به امر نادر ، ميرزا مؤمن كه قبلا وزير شاه طهماسب ثانى بود سمت منشى الممالكى يافت . هر چند از اين منشى الممالك در تاريخ نادر ذكرى نيست ، ولى از ميرزا محمد مهدى خان كه به سمت وقايعنگارى تنزل يافته بود سخن بسيار است و ظاهرا از اين مطلب چنين برمىآيد كه غرض از تعيين شغل جديد ، تضعيف و تحقير نبوده بلكه محرميت بيشتر و حضور دائم وى در خدمت نادر بوده است . نادر مثل همه زورگويان و خيرهسران بىمنطق مغرور ، نه اهل شور و مشورت بود ، نه كسى را شايستهء شور و مشورت مىدانست و نه انديشه و نظر ديگران را به چيزى مىشمرد . همهء كارها با خود او بود و او خود در همهء كارها ، از جنگ گرفته تا سياست و از اقتصاد و امور مالى تا ديانت اظهارنظر مىكرد و حتى به جزئيات كارها مداخله مىنمود و سخن نخستين و واپسين را مىگفت و كسى را حق چون و چرا در كارهاى وى نبود . چنين بود كه در دستگاه نادرى نامى از صدراعظم و وزيرى نبود . تمام ياران يا بهتر بگوئيم اركان دولت وى چهار نفر بيش نبودند : ميرزا محمد -