عبد الحسين نوايى

157

نادرشاه و بازماندگانش ( همراه با نامه هاى سلطنتى و اسناد رسمى و ادارى ) ( فارسى )

تقريبا يك قرن يعنى صد سال بعد از آن تاريخ يكى از بازماندگان فقير و بينواى نادر گردن‌بند مرجانى كار هند به ژنرال سايكس فروخته و ژنرال در كتاب خود نوشته است كه طبق قوانين و دلايل گردن‌بند مزبور از غنائم هند بوده كه نادر به ايران آورده است . اين ثروت هنگفت را نادر به ايران آورد ولى يك دينار از آن را در اين كشور خرج نكرد ، سهل است كه حتى ماليات سه سالهء ايران را كه قبلا به شكرانه فتح هند به مردم ايران بخشيده بود ، مجددا مطالبه نمود و تا شاهى آخر وصول كرد . از آن گذشته وجود اين ثروت عظيم و انبوه اثاثهء مجلل و مرصع و خرمنهاى جواهر ، به جاى آنكه او را نسبت به خالق مطيع‌تر و نسبت به مخلوق خدا مهربانتر گرداند ، بيشتر موجب بغى و طغيان و جور و عدوان او با خدا و خلق خدا شد . اولا به طورى كه جوناس هانوى نقل كرده از آن پس نادر هر جا در ايران جواهرى سراغ مىكرد ، به عنوان آنكه در دهلى دزديده شده و از جواهرات هند است از مردم مىگرفت . ثانيا مدام نگران اسباب و اثاثه و جواهراتى بود كه يا در هند به غصب و زور از محمد شاه ، يا در ايران به قساوت و لئامت از مردم گرفته بود و به جرم سرقت آن اشياء ، بيگناه و گناهكار را به فجيع‌ترين صورتى مىكشت . اين داستان را از طبيب مخصوصش كشيش بازن بشنويد : « پيش از آنكه از اصفهان بيرون آيد ، خواست اثاثهء گرانبهاى كاخ خود را شماره كند . سجاده‌اى كه از آرايشهاى تخت پادشاهى بود ، از سه سال پيش گم شده بود . نخست به نگهبان جواهرات سلطنتى بدگمان شد . متهم انكار كرد و چون تازيانهء بسيار خورد ، گفت كه مأمورى كه پيش از او نگهبان بوده سجاده را فروخته است . نادر سخت برآشفت كه كيست كه جرأت خريدارى اثاثه قصر را داشته باشد ، نام او چيست . متهم مهلت خواست تا جستجو كند . چون چند روز گذشت ، بازگشت و گفت كه يك مشت بازرگان ، دو هندى ، دو ارمنى و چهار يهودى ، سجاده را خريده‌اند . هر هشت تن را دستگير كردند و پس از چند جلسه بازجوئى ، از هر يك از آنان ، يك