فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى
252
مهمان نامه بخارا ( تاريخ پادشاهى محمد شيبانى ) ( فارسى )
كردهاند كه روزى شيخ در مجلسى روحانى نشسته بودند [ 111 ر ] و درويشان مراقب سماع معرفت ايشان ، و آن حضرت در اشتياق ارواح بجانب جمال الهى سخنى بغايت روح انگيز شوق آميز ميفرمودند ، در اثناء سخن ناگاه فرمودند بآوازى بلندتر از آواز سخن « لبّيك » و افتادند ، چون پرده از جمال روح افزاى ايشان دور كرديم ديديم كه روح را بجانب جمال الهى تسليم كردهاند و از اجاج بدن گذشته رغبت شراب تسنيم كردهاند . ابيات جان عارف پاى در گل مانده نيست * ماندگى دارد چرا كو خوانده نيست تا نه پندارى قفص دمساز او * چون بخوانندش « 1 » به بين پرواز او نى كه با تن بسته پندارى دلش * امر جانان پاى بسته در گلش تا نيايد از در حق ارجعى * نفس كى گيرد طريق مرجعى او ز دورى سخت زار و خسته است * تا نگويى چشم در تن بسته است بايدش دستور چون او دور نيست * ليك بىرخصت شدن دستور نيست چون غشى فقير امتداد يافت و درين حالت نه چنان بودم كه از جارى شدن حالى از احوال مجلس غافل بودمى ، نه زنده بودم و نه مرده ، نه گرم بودم و نه افسرده ، خود را در هوايى بغايت لطيف تصور ميكردم و بدن را همچو خانه يا آشيانه در زير پاى خويش ميديدم . نفس همچو رشتهء بغايت باريك شده بود اما در نور باصرهام هيچ قصورى نبود و چنين در خاطرم مىافتاد كه تا نور باصره خلل ناك نگردد ملايكه مشخّص نگردند و لهذا در قرآن « لِيَوْمٍ تَشْخَصُ فِيهِ الْأَبْصارُ » « 2 » مذكور شده و قوّت سامعهام از سماع افتاده بود « 3 » ليكن با بقاى شعور و قوّة باصره ميفهميدم آنچه مىگفتند ، يكى از درويشان حاضر با ديگرى گفت : سورهء يس بخوان . شروع در قراءت يس
--> ( 1 ) - در اصل : نخوانندش . ( 2 ) - سورة ابراهيم قسمتى از آيهء : 42 . ( 3 ) - در اصل : افتاد و بود .