فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى
159
مهمان نامه بخارا ( تاريخ پادشاهى محمد شيبانى ) ( فارسى )
در بعضى روايات مغازى ديدم كه از عمرو بن العاص سؤال كردند كه سبب جرأت تو در طلب فتح مصر و عدم خوف از اقدام بران كار خطرناك چه بود ؟ عمرو گفت : قبل از آنكه باسلام درآيم همراه ركب قريش به تجارت به بيت المقدس آمديم . و نوبت چرانيدن شتران داشتيم ، روزى نوبت من بود و در بعضى از جبال بيت المقدس شتران ميچرانيدم . مردى ديدم جامهاى پادشاهانه پوشيده ، چون به من رسيد آب خواست و من او را آب دادم و ضيافت كردم ، در سايهء درختى خواب كرد . مارى ديدم در قصد او مار را به تير بزدم چون بيدار شد و آن حال بديد با من گفت : اى اعرابى تو امروز مرا دو نوبت از هلاك پناه دادى : يكى نوبت آنكه تشنه بودم و اگر مرا تو شربت آبى نمىدادى از تشنگى هلاك ميشدم ، ديگر آنك اين مار در قصد من بود و تو او را هلاك كردى و مرا رهانيدى . بدانكه من از ملوك مصرم كه ايشان قبطاند و به جبال بيت المقدّس به جهت سياحت آمده بودم و چند روز بود كه از آب منقطع شده بودم و تو مرا آب دادى و رهانيدى ، ميخواهم كه همراه من به بيت المقدس آيى تا حق قدوم تو بگزارم و ترا خدمتى لايق كنم . مرا آرزوى تفرج ملك مصر شد و همراه آن پادشاه زاده باسكندريه [ 69 پ ] آمدم و حق قدوم من بگزارد و ايشانرا روز عيدى بود و در آن روز بچوگان بازى ميكردند ، اتفاقا عيد ايشان در آمد و تمام ملوك حاضر شد و چوگان بازى كردند و شاد كاميهاى بسيار ايشانرا ظاهر شد . در آن اثنا ناگاه گويى كه صولجان بدان بازى ميكردند از ميان ميدان برجسته در آستين من رفت و مرا تعظيم كرده در صف پادشاهزادهها نشانيده بودند . فى الحال پادشاهان از افتادن [ گوى ] چوگان در آستين من تعجبها كردند و گفتند : حكم اين گوى باطل شد . من از حقيقت حال سؤال كردم ، گفتند : اين گوييست كه سالهاست كه در ميان ما مىباشد و از ملوك قبط هر كه در ملك مصر روزى پادشاه خواهد شدن در روز چوگان بازى اين گوى در دامن و آستين او مىافتد و ما اين حال را سالهاست كه خود تجربه كردهايم و احتياط نموده كه اين گوى در آستين و دامان كسى قرار