مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )
72
منم تيمور جهانگشا ( فارسى )
ما چون در سبزوار اسبهاى خود را در عقب جا داده بوديم آن شب بعد از اينكه شبيخون شروع شد خيلى نگرانى نداشتيم . دو سردار من ( قولر بيك ) و ( اورگون - چتين ) ميدانستند كه اگر خصم از شهر خارج شد و بما حمله نمود آنها ميبايد با نيروئى كه تحت فرماندهى خود دارند به من ملحق شوند . من به آنها گفته بودم كه در موقع محاصره نيروى ما اطراف شهر متفرق است و امير سبزوار يك قشون قوى در شهر دارد كه بعد از خروج از آنجا ميتواند در پيرامون شهر ، نيروى منفرق ما را نابود كند لذا همينكه سربازان امير سبزوار از شهر خارج شدند آنها بايد با نيروئى كه دارند خود را به من برسانند تا قواى ما متمركز شود و آنوقت مىتوانيم مهاجمين را از ميان برداريم و وارد شهر شويم . در حالىكه از همه جا فرياد به گوش ميرسيد و ناله مجروحين شنيده مىشد و سربازان امير سبزوار دشنام ميدادند و بوسيله ناسزاگوئى خود را قوىدل ميكردند ( قولر بيك ) و ( اورگون چتين ) خود را به من رسانيدند من كه در مشرق شهر بودم فرماندهى حمله را بر عهده گرفتم و ( قولر بيك ) را فرمانده جناح راست و ( اورگون - چتين ) را فرمانده جناح چپ كردم و حمله متقابل ما با تبر آغاز گرديد . من دو تبر در دست داشتم و از چپ و راست ميزدم و مشعلداران ما ، ميدان جنگ را براى ما روشن ميكردند و قسمتى از ميدان جنگ هم از شعلههاى حريق روشن مىشد . شايد اگر ديگرى بجاى من بود دستور ميداد كه حريقها را خاموش كنند تا اينكه خيمهها از بين نرود ولى من ميدانستم كه مسئله خاموش كردن حريق يك مسئله فرعى و بىاهميت است . و بفرض اينكه تمام خيمههاى ما بر اثر حريق از بين ميرفت ما مىتوانستيم آنها را تجديد كنيم زيرا همه شهرهاى خراسان غير از سبزوار از آن ما بود و دستور مىداديم كه در آن بلاد ، بسرعت براى ما خيمه فراهم نمايند ، و آنچه اهميت داشت اين بود كه از موقع استفاده نمائيم و خود را به شهر برسانيم . تمام نيروى من در مشرق شهر متمركز گرديده بود و جناح راست من شمال و جناح چپ من جنوب شهر را ميگرفت و ما بطور منظم خود را به دو دروازه بزرگ شهر كه هر دو در مشرق قرار داشت نزديك ميكرديم . سربازان امير سبزوار با شمشير مىجنگيدند و ما با تبر و ضربات ما آنها را از پا در ميآورد و راه ما با لاشه سربازان امير سبزوار مستور مىگرديد . تا آنكه ما به جائى رسيديم كه با دروازههاى شهر ، تقريبا بيش از پنجاه ذرع فاصله نداشتيم و در آن موقع كسانى كه در شهر بودند ، بدستور امير سبزوار دروازهها را بستند . امير سبزوار وقتى دريافت كه شبيخون او ، منتهى بعدم موفقيت شد همانگونه كه در آن روز برادرش را فدا كرد در آن لحظه هم جمعى از سربازان خود را فدا نمود و دروازهها را بست و راه مراجعت آنان را به شهر مسدود كرد . تا آنموقع سربازان سبزوارى با دليرى ميجنگيدند ولى وقتى متوجه شدند كه دروازهها را بستند و راه بازگشت آنان را مسدود نمودند دلسرد شدند . ما ميدانستيم بعد از اينكه دروازه بسته شد قدرى طول ميكشد تا اينكه پشت دروازه را سنكچين نمايند و اگر زود بجنبيم ممكن است مانع از سنكچين كردن بشويم .