مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )

64

منم تيمور جهانگشا ( فارسى )

آنها صحبت نمودم و پرسيدم كه آيا ميل داريد كه وارد قشون من بشويد . آنها پرسيدند تو كه هستى . گفتم من تيمور ، سلطان ماوراء النهر هستم و عنقريب سلطان خراسان نيز خواهم شد . كردها گفتند ما نميخواهيم از زن و فرزندان و زادگاه خود دور شويم و به سربازى احتياج نداريم و داراى گوسفند هستيم و از راه پرورش گوسفند معاش خود را تأمين مىنمائيم با اين‌كه كردهاى ( قوچان ) مردانى قوى بودند بىآزار به نظر ميرسيدند و من از طرف آنها آسوده‌خاطر شدم و عازم طوس گرديدم . در طوس بر مزار فردوسى رفتم تا اينكه سنكه قبر او را ببينم و مشاهده نمودم كه اسم و رسم فردوسى را روى سنك قبر او به زبان عربى نوشته‌اند در صورتىكه وى اشعار خود را به زبان فارسى سروده است . گفتم سنك قبر او را عوض كنند و به دو زبان عربى و فارسى بنويسند . آنگاه عازم مغرب شدم و بدشت نيشابور رسيدم و مشاهده كردم كه شهر نيشابور ويران است اما قصبات و قراى جلگه نيشابورآباد مىباشد . وقتى خواستم از نيشابور به راه بيفتم با آرايش جنگى حركت كردم براى اين‌كه ممكن بود كه با قشون امير سبزوار تلاقى كنم . من طلايه‌اى بجلو فرستادم تا اينكه ببيند آيا قشون خصم در سر راه ما هست يا نه ؟ من از روزى كه وارد خراسان شدم از وضع پسرانم اطلاع نداشتم و نميدانستم كه ( جهانگير ) و ( شيخ عمر ) كجا هستند . نه آنها مىتوانستند مرا از وضع خود آگاه كنند و نه من مىتوانستم از خود خبرى به آنها برسانم زيرا در كشور خصم نميتوان پيك را از يك نقطه به نقطه ديگر فرستاد چون جنك نزديك بود من بدون شتاب راه‌پيمائى مىكردم و منظورم اين بود كه اسبها و سربازانم خسته نشوند و وقتى بميدان جنك رسيدند تازه نفس باشند من يقين داشتم كه امير سبزوار از ورود من بخراسان مطلع است و تقريبا مطمئن بودم كه با قشون خود باستقبال من خواهد آمد . من تصور نمىكردم كه قشون امير سبزوار از پنجاه يا شصت هزار نفر تجاوز كند و ميانديشيدم كه سربازان او پياده هستند يا اكثر آنها پياده مىباشند زيرا خراسانيان باهميت سواران در جنك پى نبرده بودند و نمىدانستند كه يك قشون سوار در منطقه‌اى چون جلگه‌هاى خراسان خيلى بهتر از پياده است اگر امير سبزوار با قشون خود باستقبال من نمىآمد ميبايد گفته مىشد كه مردى است ابله زيرا كسى كه يك قشون دارد در پس حصار قلعه جا نمىگيرد و خود را دوچار محاصره نمىكند . بامداد روز بعد قبل از اين‌كه قشون من حركت كند طلايه خبر داد كه يك قشون از دور ديده مىشود و دانستم كه امير سبزوار به استقبال من آمده است و براى پى بردن بچندوچون آن قشون اسب تاختم و جلو رفتم و بالاى تپه‌اى قرار گرفتم و در نظر اول فهميدم كه قشون امير سبزوار پياده است نكته ديگر كه آشكار شد اين بود كه آن قشون پياده آرايش جنگى داشت و در يك جلگه وسيع از شمال به طرف جنوب بسوى ما مىآمد و بين جناح شمالى و قلب قشون و جناح جنوبى آن فاصله‌اى به نظر نمىرسيد و سربازان پياده امير سبزوار مثل يك حصار جاندار ، بدون كوچكترين شكاف بما نزديك مىشدند من آرايش جنگى قشون امير سبزوار را پسنديدم و آن آرايش نشان ميداد كه امير سبزوار مردى است سلحشور و ميتواند يك ميدان جنك را اداره كند . شماره سربازان او را هفتاد هزار نفر تخمين زدم درحالىكه خود من بيش از چهل هزار سرباز نداشتم ولى سربازان من سوار بودند و سربازان امير سبزوار پياده گفتم چون ميدانستم ممكن است با خصم برخورد نمايم با آرايش جنگى حركت ميكردم