مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )
41
منم تيمور جهانگشا ( فارسى )
را بقتل برسانند و نقب را ويران و كور كنند روز هيجدهم ماه شوال دو رشته نقب ما از شمال و جنوب به زير حصار شهر تاشكند رسيد و من بافسران خود گفتم بسربازان بگويند كه صبح روز ديگر ما به شهر حملهور خواهيم شد . بامداد روز نوزدهم شوال سال 768 همينكه سياهى شب از بين رفت و هوا قدرى روشن شد من به سربازان خود گفتم كه چهار جوال باروت را ببرند و دو جوال را زير حصار شمالى و دو جوال را زير حصار جنوبى جا بدهند و از جوالها يك رشته فتيله تا مدخل نقب بكشند اين دستور اجرا شد و دو رشته فتيله در دو نقب از جوالها تا مدخل نقب ادامه يافت . فتيله نقب شمالى را خود من آتش زدم و فتيله نقب جنوبى را ( شير - بهادر ) آتش زد و دو موضع از حصار شهر ( تاشكند ) در شمال و جنوب با صدائى چون صداى ويران شدن دنيا فروديخت . چون سواران من از مواضع خراب نميتوانستند وارد شهر شوند از اسبها پياده شدند و من به آنها سپردم كه بعد از ورود به شهر دروازهها را بگشايند تا اينكه سواران من بتوانند به شهر تهاجم نمايند . دستور من اجرا شد و سربازان بعد از ورود به شهر دروازهها را گشودند . من بعدهاى از سواران خود امر كردم كه همچنان شهر را در محاصره داشته باشند تا اين كه ( لجاتيو محمد قولوق ) و افسرانش نتوانند بگريزند و آنگاه خود با عدهاى از سواران وارد شهر شدم حاكم تاشكند ميدانست كه اگر بچنك من بيفتد . من با وى چون خائنين رفتار خواهم كرد . قانون من از دوره جوانى تا امروز ، اين بوده و هست كه هرگاه يكى از مردان مورد اعتماد به من خيانت كند و ياغيگرى نمايد يا بدشمن بپيوندد بعد از اينكه بچنگم افتاد امر ميكنم پوست بدنش را زنده بكنند و اگر بعد از آن زنده بماند او را در يك ديك بزرك كه پر از روغن داغ مىباشد بيندازند ، ( الچاتيو - محمد قولوق ) كه مرا مىشناخت و ميدانست كه اگر دستگير شود ، پوست بدنش را زنده خواهند كند و بعد در ديك پر از روغن داغ خواهند انداخت با نيروئى كه از نااميدى او سرچشمه مىگرفت از شهر تاشكند دفاع ميكرد . من طبق معمول با دو دست شمشير ميزدم و چون مغفر و چهار آئينه داشتم بدنم محفوظ بود و ضربات خصم در من اثر نميكرد ( توضيح - چهار آئينه عبارت بود از يك نيمتنه آهنى ، كه در جلوى آن دو آهن مسطح ، يكى بالاى ديگرى به نظر ميرسيد و در عقب آن هم دو قطعه آهن به همان شكل ديده ميشد و چون آهنهاى مزبور را صيقلى ميكردند و در آفتاب مانند آئينه ميدرخشيد لذا آن نيمتنه را چهار آئينه ميخواندند - مترجم ) من فقط به طرف جلو توجه داشتم و از عقب آسوده خاطر بودم زيرا ميدانستم كه عقب من ، خصم وجود ندارد . در طرفين من هم سربازانم مىجنگيدند اما سربازى كه در طرف چپ من قرار گرفته بود بود كشته شد و پيش از اينكه سرباز ديگرى جاى او را بگيرد يك ضربت شديد تبرزين روى پاى چپ من فرود آمد . ضربت طورى سخت بود كه تصور كردم پاى چپ من از بدن جدا گرديده و در همين موقع يكى از سربازان ما جاى خالى را پر كرد و ديگر من از طرف چپ ، مورد تهديد قرار نگرفتم وقتى آن ضربت تبرزين روى پاى چپ من وارد آمد من فرياد نزدم و نناليدم و لذا هيچ يك از سربازان من نفهميدند كه من مجروح شدهام . من مپدانستم كه ارزش يك مرد جنگى فقط در اين نيست كه بتواند بدون بيم از مرك خود را