مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )

20

منم تيمور جهانگشا ( فارسى )

فصل چهارم مرگ امير ياخماق و نزاع با ( ارسلان ) در سال 756 هجرى ( مطابق با 1355 ميلادى ) من به بيست سالگى رسيدم و خود را طورى نيرومند ميديدم كه ميتوانستم با مردان سى ساله و چهل ساله كشتى بگيرم و آنها را به زمين بزنم . پنجه‌هاى من چنان قوى بود كه كسى نميتوانست با من پنجه بيندازد و تمام صاحب‌منصبان و سربازان ( امير ياخماق ) از من ميترسيدند و آن‌طور كه از من اطاعت مينمودند از خود امير اطاعت نميكردند . در تمام ايام هفته من سربازان را وادار به تمرين جنگى ميكردم ولى روزهاى جمعه به آنها مرخصى ميدادم تا به مسجد بروند و در نماز جماعت شركت كنند . گفتم كه ( امير ياخماق ) برادرزاده‌اى داشت كه امير از وى ميترسيد و بيمناك بود كه مبادا وى را بقتل برساند . من در به دو ورود به خدمت ( امير ياخماق ) نمىتوانستم بفهمم كه بيم امير از او براى چيست ؟ تا اين‌كه مطلع شدم كه ( امير ياخماق ) بعد از مرگ برادرش اموال او را ضبط كرده و براى برادر زاده‌اش چيزى باقى نگذاشته و به همين جهت آن برادرزاده موسوم به ( ارسلان ) كينهء عمو را بر دل گرفت است . بعد از اين‌كه من در دستگاه ( امير ياخماق ) داراى نفوذ شدم و قشون او را مرتب كردم و نشان دادم كه داراى لياقت هستم ( ارسلان ) نسبت به من حسد ميورزيد و شنيده بودم بعموى خود ميگفت كه مرا از خدمت خويش طرد كند زيرا اگر بيشتر داراى قدرت و نفوذ شوم ممكن است قشون او را ضبط نمايم و اختصاص به خود بدهم . ( امير ياخماق ) كه مبتلا به مرض استسقاء بود ( امروز مرض استسقاء را باسم مرض قند ( ديابت ) مىخوانند - مترجم ) در ماه ربيع الاول سال 756 هجرى زندگى را بدرود گفت و هنوز جسد ( امير ياخماق ) را به خاك نسپرده بودند كه ( ارسلان ) كه وارث ( امير ياخماق ) بشمار ميآمد در حضور صاحبمنصبان و سربازان به من گفت اى ( تيمور ترقائى ) از امروز من تو را از خدمت طرد ميكنم و تو ديگر در قشون من سمتى ندارى . اگر ( ارسلان ) مرا بخلوت احضار ميكرد و به من ميگفت كه مرا از فرماندهى قشون خود معزول مىنمايد من اعتراض نميكردم و بر دل نميگرفتم زيرا وى بعد از مرگ عموى خود ( امير ارسلان ) شده بود و طبق قانون وراثت كه در قرآن ثبت شده حق داشت كه ارتش عموى