مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )
18
منم تيمور جهانگشا ( فارسى )
سربازان دستور مرا بموقع اجرا گذاشتند و دو سر طناب را از دو سو كشيدند و درحالىكه آن مرد جوان دست و پا ميزد ( جودت - گولتو ) بانك برآورد مىدهم . . . مىدهم من گفتم كه طناب را از اطراف گردن آن جوان بگشايند ولى بعد از اينكه طناب باز شد ديدم آن جوان جان سپرده است و معلوم گرديد كه فشار طناب وى را خفه كرده است . ( جودت گولتو ) وقتى لاشه پسرش را ديد بگريه درآمد و من شمشير خود را بدون اين كه از غلاف بيرون بياورم . دو سه بار آهسته بر پشت او كوبيدم و گفتم اى مرد زن صفت ، تو كه اينقدر زبون هستى كه براى مرك فرزندت گريه ميكنى براى چه مبادرت بسرقت مىنمائى و اگر ميخواهى پسر ديگرت زنده بماند و خود زنده بمانى گوسفندهاى ( امير ياخماق ) را بده و خونبهاى سه چوپان او را كه كشتهاى تا ديه كن . ( جودت گولتو ) پرسيد خونبهاى چوپانها چقدر است ؟ گفتم قرآن ميگويد كه : اگر شخصى را از روى سهو بقتل برسانند قاتل بايد يكصد شتر بدهد ولى تو چوپانها را از روى عمد بقتل رسانيدى نه از روى سهو لذا خونبهاى هريك از آنها سيصد شتر است . ( جودت گولتو ) گفت من نميتوانم نهصد شتر براى خونبهاى سه چوپان بدهم زيرا اينقدر شتر ندارم . گفتم نهصد اسب بده و من ميدانم كه تو داراى اسبهاى زياد هستى . ( جودت گولتو ) گفت اسبها مال من نيست بلكه مال افراد قبيله است . گفتم اسبهاى افراد قبيلهات را بده . ( جودت گولتو ) مجبور شد كه تن به قضا بدهد و چون من وى را رها نميكردم و پسرش را نيز آزاد نمىنمودم يكى از افراد قبيله ( آق مربوچ ) را كه از صحرا عبور ميكرد نزد سران قبيله فرستاد و از آنها خواست تمام گوسفندهائى را كه بسرقت بردهاند پس بدهند و نهصد اسب هم براى تا ديه خونبهاى سه چوپان با خود بياوردند و گرنه ، او ، و پسرش كشته خواهند شد . با اينكه گوسفندها و اسبها را آوردند باز من ( جودت گولتو ) و پسرش را رها نكردم براى اينكه اگر رها مىشد ممكن بود مردان قبيله خود را جمعآورى كند و بما بتازد . من يكصد تن از سواران خود را مأمور نمودم كه گوسفندان و اسبها را بسمرقند ببرند و با يك صد سوار ديگر آنجا ماندم و ( جودت گولتو ) و پسرش را نگاه داشتم تا وقتى از سمرقند به من خبر رسيد كه گوسفندان و اسبها به آنجا رسيده است آنوقت آن دو را رها كردم و خود با يك صد سوار كه نزد من بودند راه سمرقند را پيش گرفتم . قبل از اينكه از سرزمين قبايل ( قرهختائى ) خارج شوم ، مقابل يك ( يورت ) چشم من بيك دختر جوان افتاد كه بتماشاى ما ايستاده بود و عبور سواران را مينگريست همينكه آن دختر جوان را ديدم حال من به طرزى شگرف تغيير كرد و دل من كه هرگز از وحشت نطپيده بود از ديدن او به طپش درآمد و بىاختيار به ياد شعر ( شمس الدين محمد شيرازى ) افتادم كه ميگويد « مرا عشق سيه چشمان ز دل بيرون نخواهد شد - * قضاى آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد . » توضيخ - تيمور لنگ در خاطرات خود « حافظ » شاعر معروف شيراز را بيشتر ( شمس الدين محمد شيرازى ) ميخواند و كمتر او را باسم حافظ ياد مىكند زيرا خود تيمور لنگ ( حافظ القرآن ) بوده و نميخواسته شاعر شيراز را همپايه خود بداند - مترجم ) من از مقابل ( يورت ) عبور كردم و رو برگردانيدم و ديدم كه آن دختر مرا مينگرد . تا وقتى كه