معين الدين نطنزى

39

منتخب التواريخ معينى ( فارسى )

اواند . پس در سنهء خمس و خمس مايه ( 505 ه / 1111 - 1112 م ) قريب صد خانوار عرب از جبل السماق شام بيامدند و داخل رعاياء لرستان شده خود را به خيل محمد خورشيد كه وزير نصير الدين محمد بود ، بستند . پيشواى اين صد كس ابو الحسن فضلوى نام داشت . روزى خورشيديان به مهمانى [ ابو الحسن ] سرگاوى پخته بياوردند . بر زبان او رفت كه : « اين معنى به تفأل اشارت بر آن است كه سردارى اين طايفه به فرزندان من تفويض خواهد رفت . » خورشيديان برنجيدند . پسر ابو الحسن ، على نام ، بعد از اين مهمانى پس از چند روز به اسم طوف و شكار بيرون آمد . جمعى از خورشيديان با او باز خوردند و به كين آن سخن پدرش ، چندان بزدند كه به تصور مرگ در غارى بينداختند و برفتند . سگ او بر اثر ايشان مىآمد . ايشان چنانچه معهود است در سايهء درختى چند بخفتيدند . آن سگ فرودويد و خصيتين سردار ايشان را درست بكند ، و بگريخت و به خانه آمد . ابو الحسن دانست كه واقعه‌اى در ضمن آن هست ، و به فراست با جمعى سر در پى آن سگ بنهاد تا بدان غار رسيد ، و پسر خود را مجروح و مستهلك از آنجا به خانه آورد ، و معالجه كرد تا صحبت يافت . اما آن شخص كه سگ با او آن فعل كرده بود بمرد . اين قضيه در آن وقت بود كه سلغريان بر فارس مستولى شده بودند . بعد از آنكه ابو الحسن بمرد اين على كه پسر او بود چند وقت ديگر پيشوائى قوم مىكرد . پسر او ، محمد نام به خدمت سلغريان رفت و به واسطهء رشد ذاتى كه داشت مقرب و عظيم القدر شد . و در زمانى كه اتابك سنقر به حكام شبانكاره مقاتلات و محاربات در ميان داشت اين محمد نيكو بندگىهاى بسيار به تقديم رسانيد و مرتبهء او هنوز بلندتر مىشد . اتابك فرمان فرمود كه : « در عوض اين خدمتكاريها هر مقصودى كه دارى بخواه تا اجابت كنم . » او يك تير از تركش خاصه و داغ كله اتابكى بخواست . اتابك دانست كه او را هواى ديگر در سر است ، چند روزى به حضرت خود گستاخ گردانيد ، و ديگربار همان عنايت اول را تكرار كرد . پس محمد به زانو درآمد و بعد از دعا و عذر الطاف درخواست كرد كه : « اگر عنايت خداوندگارى باشد مملكت لرستان را صافى كنم . » اتابك را خوش آمد و به دست خط همايون هم در مجلس منشور بنوشت و ابو طاهر كنيت داد و به لرستان فرستاد . او از سر اختيار به حسن