معين الدين نطنزى

221

منتخب التواريخ معينى ( فارسى )

پريشان حال و مضطرب گريخته در شهر رفتند . و امير حسين به كلى از خود مأيوس شده به ضبط بارو و ترتيب دروازه‌ها و تحصين بروج مشغول شده كار خود را بر آن قرار داد كه محصور شده بنشيند ، شعر : تا خود فلك از پرده چه آرد بيرون چون جرگهء لشكرها به تنگاتنگ قلعه رسيدند و چون نقطه شهر را در ميان گرفته دايره‌هاى گرنگ از يمين و يسار برآراستند ، امير زنده حشم نيز با لشكر شبرقان در رسيد ، و آن نيز چون ساير امرا در زمرهء ملازمت منخرط « 1 » گرديد . بعد از آن به اتفاق ، چنانچه قاعدهء ايشان است ، مجموع كوركه‌ها و كوسها و يرغوها را در غرينش آورده قيه زدند ، و بعد از آن در يورتهاى خود به مورچال فرود آمدند . روز ديگر على الصباح در گرد باروى بلخ چنانچه معهود است باروئى ديگر كشيدند و به كار محاصره مشغول گشتند . لشكر قراؤناس سوار و پياده از دروازه بيرون آمده گرد خندق بايستادند و چپرها نهاده تخش و تير و ناوك و چرخ درريختند . بهادران لشكر سلطان غازى ايشان را تا دروازه براندند . بعضى به دروازه گريختند و بعضى به خندق ريختند . و اميرزاده عمر شيخ شانزده ساله بود ؛ در آن جنگ زخمدار شد . چون شب به سر دست آمد هردو لشكر طبل آسايش زده ترك جنگ و جدل كردند و طلايه بيرون آمد و پاسبانان به محافظت برج و باروى بلخ مشغول شد . امير حسين با هزار دغدغه و تفرقه آن شب را به روز آورد . چون صبح طلوع كرد امرا و بهادرانش خواستند كه بر عادت هر روزه به جنگ بيرون آيند . چون امير حسين نامساعدى طالع و بىسعادتى خود را دانسته بود مانع آمد ، و عادل سلطان را كه پادشاه او بود ، با پسر بزرگترش جهان ملك به خدمت فرستاد ، و درخواست كرد [ كه ] امير صاحب‌قران او را امان دهد و رخصت فرمايد تا ترك سلطنت و حكومت كرده به زيارت كعبه برود ، و عهدنامه‌اى در آن باب التماس كرد . امير صاحب‌قران او را به جان امان داده آنچنانچه التماس او بود عهدنامه نوشت و رخصت داد كه به حج رود ، و فرستادگان او را مستمال بازگردانيد . امير حسين را غايت دهشت و خوف كه بر او مستولى شده بود دلش تحمل آن نكرد كه بر آن

--> ( 1 ) . متن : منحوط .