معين الدين نطنزى
155
منتخب التواريخ معينى ( فارسى )
در حوالى سيرجان نزول كرده بود و از غايت تفكر دست برهم مىزد . قوام الدين كه راه وزارت داشت از او سبب آن پرسيد . شاه شجاع گفت كه : فكر تسخير آذربايجان مىكنم اگر ميسر شود . صاحب عيار بخنديد و گفت : ما را از شيراز بيرون كردهاند ، نمىدانيم كه به كرمان راه خواهند داد يا نه . با وجود اين كليات [ كه ] در پيش است پادشاه را فكر تسخير آذربايجان در خاطر مىگردد ! شاه شجاع آن سخن را فروخورد و هيچ جواب نداد . چون به نزديك كرمان رسيدند دولتشاه بكاول كه از قبل او حاكم كرمان بود ، به نيت معارضه و مقابله بيرون آمد . سوار لشكر شاه شجاع نسبت با او كمتر از عشر عشير بود . چون تدبيرى نداشت يكى از نزديكان را [ با ] سخنان پرفريب مشتمل بر انواع تضرع نزد او فرستاد و پيغام كرد كه : تا امروز در تحت حكم ما بودى و داشت تو چنانچه وظيفه بود مىفرموديم . امروز ما نيز در حبالهء حكومت تو پناه آوردهايم . صد يك آن به دارائى ما اقدام نماى . دولتشاه [ فريب ] اين كلمات بخورد و به تواضع تمام پيش آمده پادشاه را به اندرون برد . شاه شجاع تا غايتى كه او را اطمينان تمام حاصل شود خود را به دو داد . بعد از آن جمعى را مقرر كرد كه مترصد اشارت باشند و دولتشاه را به بهانهء مشورتى به خلوت طلبيد و اشارت كر [ د ] تا به ضرب شمشير پاره ساختند . و يكيك از امراى او را بر همين سبيل به اندرون مىخواند و مىكشت تا تمام آن حرامنمكان را سياست كرد . و بعد از چندگاه كه لشكرى چند از احشام جورمايى و اوغان و ساير ولايات كرمان نسق نمود روى به شيراز نهاد . و چون به فول فسا كه دو فرسنگى شهر است ، برسيد شاه محمود استقبال كرد . بعد از جنگ بسيار ، شاه محمود را بشكست . شاه محمود بعد از انهزام روى به اصفهان نهاد . شاه شجاع بعد از يك سال كه در فارس استقامت يافت لشكر به اصفهان كشيد و محاربات رفت . عاقبت خواند سلطان به ميانجى برخاست و كس را فرستاد و برادران را باهم صلح داد . پسران شاه شجاع ، اويس و شبلى به اصفهان درآمدند و شاه محمود ايشان را به اعزاز و احترام تمام باز گردانيد . بعد از آن شاه شجاع به طرف دار الملك شيراز بازگرديد و اويس را كه پسر بزرگ او بود ، با لشكرى تمام به طرف كرمان فرستاد تا به گرمسيرات برود و تسخير كند . اويس چون به در كرمان رسيد خواست كه به اندرون شهر درآيد . اسد كه كوتوال