معين الدين نطنزى
145
منتخب التواريخ معينى ( فارسى )
متوجه لشكر اشرف شدند و به امير شيخ پيوستند . ملك اشرف به اتفاق امير شيخ با لشكرى گران و دلى شادان روى به شيراز نهادند . چون به حوالى شيراز رسيدند نقض عهد در دل اشرف جايگير شد و امير شيخ را مقيد گردانيد . در آخر ربيع الآخر سنهء ثلاث و اربعين و سبع مايه ( 743 ه / 1342 م ) در صحراى جعفرآباد شيراز در قصر مسعود شاهى از سر تنعم و ناز نزول كرد و لشكر او بر تمام ظاهر شهر محيط شد و قاضى القضاة اسلام ، قاضى مجد الدين اسمعيل - عليه الرحمة - به حسن تدبير و راى صايب و فكر ثاقب خواست كه امير شيخ را از قيد اشرف بيرون آورد و بىمحاربه و مقاتله اشرف را به شيراز راه دهد ، با اشرف گفت : شيرازيان را دل به ولا و محبت امير شيخ مستحكم است . اگر تو بر آن قادرى كه او را از بند خلاص كنى تا مملكت بىگفتوگوى بر تو مسلم گردد و باز اگر خواهى او را محبوس گردانى اولىتر باشد از آنكه خون چندين بىگناه ريخته شود . ملك اشرف غرور جوانى داشت و از اين سخن متغير شد و گفت : او كيست و چه محل دارد ؟ و چون او را بگذارم باز به قيد نتوانم آورد . در زمان ، امير شيخ را از بند بيرون آورد و همان شب با تمام لشكر به اندرون شهر درآمد . پس هم در آن شب رنود و اوباش شيراز غوغا كردند و به لشكر اشرف فرو ريختند . آتش جنگ و آشوب مشتعل گرديد و شعلهء فتنه و شغب درگرفت . لشكر آذربايجان به دستوپاى فرومردند و هركس سر خود گرفته فرار برقرار بگزيدند . اشرف مأيوس و محروم ماند . روى به آذربايجان نهاد و حكومت فارس و عراق به امير شيخ قرار گرفت . و چون امير پير حسين حكومت كرمان به محمد مظفر داده بود و املاك و اسباب محمود شاه اينجو در يزد و كرمان بسيار بود ، محمد مظفر به استقلال متصرف شده امير شيخ مانع اختيار او گشت و چند نوبت لشكر به كرمان و يزد فرستاد . از جمله مولانا شمس الدين صاين قاضى را با هزار و پانصد سوار به ميان چرمه و اوغان فرستاد و از آنجا هزار و پانصد سوار ديگر با او اتفاق كردند ، چنانچه با سه هزار سوار متوجه تسخير كرمان شد . محمد مظفر با هزار و پانصد سوار پيش او بازرفت و جنگ بسيار كردند . عاقبت محمد مظفر غالب آمد و مولانا شمس الدين [ صاين ]